داستان خر مرا می ترسانی!؟

 

آفتاب بامدادی روستا از خاور زوقور(کوهی سنگی در مرز روستا و کشور ترکمنستان) تَر کش های زرین و طلایی اش را بر پهن دشت کرناوه شلیک می کند ، از این شلیک نه کسی می میرد و نه کسی یا جایی آسیب می بیند، روستا از ترکش این تیرهای تابستانی زرد و زرین می شود و اینجاست که شعله امید و کار و تکاپو در دل مردم پر فروغ می شود .  زن و مرد روستایی اینک نماز خویش را به سمت قبله جانان ادا کرده اند ، صحن و محوطه خاکی حیاط زندگی خود را از جُوی همیشه جوشان و خروشان روستا آب پاشی می کنند، چه بر دل می نشیند این نمناکی خاکِ پاک  ، در چنین زندگی ای، زنده می شوی. قُمری جوجه های خود را دانه می دهد ، گنجشک سر سیاه و جفتش جیک جیک کنان بر پشت بام و لابه لای اَلوارها و پَروازها (چوب های پهن و نازک که بر بالای تیرهای چوبی می گذارند )با آواز پرواز می کنند.گاو و گوساله بر سر آخور بسته شده در یک گوشه حیاط هم التماس آب و یونجه  دارد، گربه ملوس و لوس که همچون سگ ، نگهبان اتاق ها است با چرخش دم پر پشتش درخواست موزی(لقمه نانی آکنده از ماست، کره، روغن زرد، مغز گردو و...) می کند، مادر خانه این کارها را انجام و این درخواست ها را پاسخ می دهد. خانه ای پاک و بهداشتی و تر و تمیز برای یک روز کامل. در گذشته بیشتر خانه های روستاییان اینگونه بود . "اَسمر" اینک که از کارهای کوچک روزمره اندکی راحت شده است . خرش را زین و بَرگ می کند تا به سراغ گوسپندان برود. سال ها پیش همسر اسمر ناگهانی از این جهان رخت بر بست ، او ماند و چند دختر و پسر قد و نیم قد ، اسمر یک اردو بچه داشت ، گاهی از سیر کردن شکم آنها با نان خالی هم درمانده می شد، چه برسد که برای آنها خوراکی چرب و چیلی آماده کند!؟اسمر بی همسر و تنها هر چند در روستا کسی را نداشت و با مرگ زود هنگام شوهرش کاخ بلند امید آروزهایش فرو ریخت ولی یک گله گوسپند شیر ده داشت که با این گله می توانست ادعای "خانی" و" سر اوبگی"(سر اوبه در روستا به کسی می گفتند که از لحاظ گوسپند داری و مالی برای خودش کسی بود، این واژه ترکی است) داشته باشد. روزها از پی هم گذشتند، کودکان نوجوان و جوان شدند ، برومند و تنومند شدند. بیشتر کارهای خانه را یاور مادر بودند. مادرشان را مانند تخم چشم شان دوست داشتند. "حیدر" پسر بزرگ اسمر شد مدیر خانه . او اینک سرپرست خانه پر مشغله شده بود ، البته با همکاری مادرش . اسمر تنها از دار و دنیا همین یک گله گوسپند را داشت و دیگر هیچ!؟ هر چند دیگر همسایگان علاوه بر دامداری به کار دیمه کاری و کشاورزی آبی مشغول بودند .

جانم برایتان می گفت: اسمر خر را زین و برگ کرد و به همراه حیدر ، پسربزرگ خانواده به راه افتاد . خورجینی بر روی پشت خر گذاشتند و در هر لنگه آن دبه ای بزرگ و رفتند  تا با فشردن پستان گوسپندان شیره وجود آنها را برای سیر کردن و خوشبخت کردن زندگی فرزندانش بدوشند. جایگاه شیر دوشی گوسپندان از روستا دور بود. درست لبِ مرز، جایی که روستاییان می گفتند "سرحَد" . از روستا تا سرحد 3 کیلومتری فاصله بود و در این فاصله و مسافت می بایست اسمر خر سواری و حیدر مهتری و نوکری می کرد ، البته چه نوکری بهتر از خدمت مادری چنین رنج بر و زحمت کش. راه ، خاکی و پر پیچ و خم بود ، هر چند در بهار چشم اندازش تو را وادار به وراندازش می کرد ولی گرمای تیرماه و مرداد ماه امان از آدمی می برید. گوسفندان در جایی گرد هم آمده ، علی خان سُونو و ابراهیم کِتری(هر دو چوپان بودند و اکنون سالهاست که مرده اند) دو چوپان پر تجربه و سر رشته دار ، گوسپندان را از میان مردانی که بر روی سنگهایی نشسته اند تا آنها را بدوشند و شیرزنانی که در پایین پای مردان دست بر پستان آنها می اندازند و در اصطلاح محلی" بیری" نامیده می شود، رد می کنند . گوسپندان نر و نازا که سر حال تر از  دیگران هستند با جهش و خروشی سد محکم مردان را به هم می ریزند و بی نظمی به وجود می آید ، بسیاری از جوانان و جوانک ها و میانه سالان در این جهش گوسپندی ، از روی سنگ ها به پایین می افتند ، مگر "حیدر"!؟حیدر خوب می داند که چرخ زندگی او ومادرش و یک اردو دختر و پسر از راه گوسپند دوشی و گرد آوری شیر و کره و ماست و پنیر و روغن زرد و کَشک می چرخد ، برای همین گردن میش ها و بزها را محکم تر از پلنگ و گرگ می چسبد و تک تک گوسپندان شیری را در زیر بغل می گیرد و مادر نیز با انگشتان نیرومندش پستان آنها را می کشد تا آنچه در خود دارند فرو ریزند. دیگهای مِسی یکی پس از دیگری پر می شود، حیدر آنها را در دبه خالی می کند ، "اصغر" دیگر برادر کوچک حیدر که کمک کار چوپانان است دیگ های مسی لبالبِ پر از شیر را نگاه می کند و می گوید: با این دیگ می شود به خانه بخت رفت ، با این دیگ می شود برای عروسی خواهرش "افسر" ساز و برگ عروسی خرید ، با این دیگ می شود بیماری "سرور" را خوب کرد. با این دیگ ..... اصغر که اینگونه آینده نگر شده بود و در ذهنش به آینده و خوسبختی خواهر و و برادرانش می اندیشید، صدای ناگهانی مادرش رشته افکار او را به هم زد و از او خواست تا به راه بیافتند. شیرها را به خانه آوردند و آنها را با ماشین چرخ کردند، خامه را از دوغ جدا کردند . حیدر، اصغر ، افسر ، سَرور و دیگر خواهر و برادران هر یک کاری انجام دادند، یکی دوغ را بر سر اوجاغی هیزمی در میان حیاط بزرگ خانه گذاشت و هم می زد تا ته نگیرد، دیگری بساط تلوم و مشک را  ردیف کرد و... فضای بزرگ خانه به یک کارگاه کوچک تبدیل شد که هر کس کاری می کرد.چه دل انگیز شده بود این فعالیت اجتماعی.

چند سالی گذشت................... افسر و سرور که دختران بزرگ خانواده بودند و خواستگار هم داشتند ، شوهر رفتند ، رفتند سر کار و زندگی خود. هر چند مادر از رفتن آنها دلگیر بود ولی خوشحال به نطر می رسید که با دستان خود و دوشیدن شیر از پستان گوسپندان آنها را سپید بخت کرده است، سپید مانند شیر آنها ؟!روزها و ماه ها و سالها گذشتند . دو تا از دختران اسمر که دچار بیماری سُرخک و آبله شده بودند در سن نوجوانی ناکام شدند، با مرگ زودهنگام آنها ، این بار کمر خم شده اسمر شکست!؟ روزهای نا خوشی ، یکی پس از دیگری به آنها ، آن روی خود را نشان داد. بد بیاری پشت بد بیاری . اینک که اصغر برای خودش مردی شده است ، مادر را سوار بر پشت خر می کند و را ه می افتند، اکبر که اینک بی خواهر است ، کارهای خانه و آشپزی را انجام می دهد. صاحبان گَله به محل دوشیدن گوسپندان رفتند ، بر خلاف روزهای گذشته که گله سر وقت و پیش از گرم شدن هوا می آمد ، امروز خبری از گله ، سگ ، خر و چوپانان نبود . برخی سالخوردگان و با تجربه ها گفتند شاید گله دیشب خیلی تو دل مرز رفته باشد که تا به ایران و اینجا برسد ، زمان می برد. سابقه نداشت که گله این اندازه درنگ کند. برخی دیگر گفتند  از ژاندارم های محل که در پاسگاه مرزی خدمت می کنند بپرسیم شاید گله را آنها گرفته اند ، این مهم هم  پاسخش منفی بود. چند تن از جوانان و بویژه اصغر رفتند سر مرز ، تا ببینند چه خبر است و چرا امروز گله دیر کرد؟! خبری از گله نبود ولی یک سیاهی از دور مشخص بود که به طرف ایران می آید . پس از اینکه به مرز و سر حد رسید معلوم شد که سگ و خر چوپانان است و چنین وضعیتی در مرز ، یعنی که گله را گرفته اند!؟ و این یعنی به خاک سیاه نشستن دامدار مرز نشین!؟گله و چوپانان را  اورسیَت( بومیان روستا به شوروی سابق می گفتند اورسیت و به سربازان شان هم می گفتند سَلاد)و سَلادها گرفته بودند. برای آزاد سازی آنها باید کسی رایزنی می کرد ، کسی که پول و سرمایه و سر وزبان داشته باشد و البته مرد هم باشد!؟ چون در قانون روستا زن چنین جایگاهی نداشت که در مراکز نظامی و امنیتی ظاهر شود و البته شرف و غیرت و مردانگی آنها هم اجازه نمی داد!؟

پس از چند روز رایزنی و گفتگو سرانجام گله و چوپانان آزاد شدند، چه آزاد شدنی!؟ نیمی از گله نبود . از شانس بد اسمر نیمی از گوسپندانش در آن سوی مرز یا به دست سلادها از میان رفته بود یا در گاش و نگهداری مرده بودند.این بار خون در رگ و پی اسمر خشک شد درست مانند کاریز اکنون روستا!؟اسمری که پا به سن گذاشته و مسئولیت زندگی بر کول و دوش اوست ، این چنین بار سنگینی از عهده او بر نمی آمد.کم کم زندگی بزرگ اسمر از هم می پاشید ، پسرانش بزرگ و دَم بخت بودند، فیل آنها هوای هندوستان کرده بود، نوبت چلچلی آنها بود، دختر دَم بخت هم در روستا فراوان بود، هر کس را که آنها اراده می کردند عروس اسمر می شدند.هر چند ، چند گوسپند مانده ، پاسخ گوی هزینه های زندگی آنها نبود ولی امید در چشم و دل مادر و فرزندان برق می زد.

باری ! یک روز که اسمر به تنهایی برای دوشیدن گوسپندان به مرز رفته بود ، یکی از چوپانان سر "بیری" او را نگه داشت ، پس از پایان شیر دوشی ، شیرهای دوخته شده بار خر شد و اسمر پیر و فرتوت و اندام کمانی بر پشت خر نشست و هِی کرد تا به خانه بیاید. در میانه راه که موسم پخته کاری(پنبه کاری)بود و کشاورزان رنج بر و زحمت کش روستا در حال خشابه(وجین و زدودن علف هرز) و آب گیری بودند ، یکی از کشاورزان به نام "جعفر " که در جوی آب کنار راه در حال پاک سازی جوی و لایروبی بود و سر خَم مشغول کار بود و اسمر هم غرق در زندگی پر فرزا و فرود و اینک نابود و کام ها و ناکامی خود بود در حال نزدیک شدن به روستا بود ، نرسیده به روستا تپه ای باستانی از دوره های گذشته بود ، جعفر در عالَم خود و در سکوتی آرام و مطلق مشغول کارش بود، در این حین اسمر سوار بر خر نزدیک جعفر رسید، از همه چیز بی خبر ، اسمر و خر و جعفر . جعفر صدای تاپ تاپی شنید که نزدیک می شود، به این خیال که فرزندش "اکبر"برایش آب و نانی آورده است ، به یکباره بلند شد ، چشمتان روز بد نبیند، بلند شدن جعفرهمانا  و کله معلق خوردن اسمرهمانا!؟ اسمر کم شانس و سیه روز از روی خر بر زمین افتاد ، خر پس از اینکه دید آن سیاهی و آن موجود یک آدم است ،کمی آن سو تر ایستاد و به آنها نگریست . جعفر فوری بر سر اسمر حاضر شد و ضمن پوزش از این رویداد ناگوار عزم کمک کرد. هر چند مشخص است که زنی بیمار و پیر و پر خیال یارای نگه داشتن افسار خری چنین چموش را ندارد!؟جعفر زیر بغل اسمر را گرفت و تا او را از زمین بلند کند ، برای جعفر پرسش شده بود که این مشت استخوان مگر چه اندازه وزن دارد که بلند نمی شود؟ از شانس خوب اسمر جایی که او از خر افتاده بود ، درست بر سر یک خُمره پر از سکه بود!؟ و این یعنی کارش سکه شد!؟ پای اسمر در خمره ای پر از سکه گیر کرده بود و این آغازی بود که گره از گیر کار او باز شود.جعفر اسمر را سوار بر خر کرد و خمره پر از سکه را در لنگه ای از خورجین ریخت و رهسپار خانه شدند ، در این هنگام حیدر و اصغر هم آمدند تا مادرشان را تیمار کنند . جعفر که از جان سالم به در بردن اسمر خوشحال شده بود عطای سکه را به لقایش بخشید و به هیچ روی ، به رو ی خود نیاورد و از حیدر خواست تا با فروش سکه ها ، زخم زندگی خود ر ا التیام بخشند. مادر پیر و زمین گیر در آخر عمر خوش شانس بود و برای خود و فرزندانش ثروتی به دست آورد ، هر چند این سکه ها هیچ گاه جای خالی فرزندان جوانمرگش را پر نمی کرد ولی لبخندی از شادی و رضایت صورت و لب های چروکیده او را  زیبا تر کرده بود. پیر زن با فروش آنها ، اصغر و حیدر را خوشبخت کرد ، اینک از دل حیاط آنها صدای دهل و سرنا می آید خوب گوش کنید : شاباش شاباش ، بادا بادا مبارک بادا .......آنها درس خواندند و به خارج از کشور رفتند و برای خود مردی شدند و کارهای مردانه هم کردند.

اینگونه جمله  : "خر مرا می ترسانی" در میان روستاییان مَثل شد  تا از این راه به ثروتی رویایی دست یابند. هر چند این جمله همچنان مَثل شد و مَثل ماند.این داستان که در زبان مادری من "تاتو که ری من پخ ده کی " به شیوه دیگری در زبان مردم جاری بود، بنده آن را داستان گونه بیان کردم که با اصل داستان مرسوم بسیار متفاوت است و در کُل چیز دیگری از کار در آمد.امیدوارم که از خواندن آن لذت برده باشید.

/ 3 نظر / 62 بازدید
تات ازکرناوه شیرین

لطفاداستان نویسی درخصوص اتفاقات روستاراکم کن!چون داستان پخ کردن خر ان عزیز کرمانج توسط استادانی همچون غلامحسین خان صابروحسین مداح بارهابیان شده است لذاهرچیزکه باعث کدورت خاطراهالی مهربان کرناوه میشودرا ننویسید.سپاسگذارت هستم

تات ازکرناوه شیرین

استادضیایی.داستانی بس زیبا ازذهن خلاقت تراوش کرده است که بهرحال خداوندبندگانش را رهانمیکند.امابنده به جهت اطمینان ازاین اتفاق تاریخی وان هم در تپه ی باستانی پوزه خاری ناگزیرم جلسه ای باتفاق درمحضر اساتیدی چون حسین مداح وغلامحسین صابر تلمذنماییم شایدبخشهای مهمی ازحادثه شرح داده نشده باشد.بامید انروز.سربلندباشی وخندان

شویشکاهشن

سلام وسپاس ککه گیان.بی حدورفشو هوالو..امایه سوال دوست بزرگوار؟؟؟؟واقعا قضیه حقیقت داره یاداستانه؟؟؟؟چون دقیقااینچنین قضیه ای درسال 94درشهرستان پلدختررخ داده..میتونی توی گوگل سرچ کنی وکلیپشوزنده ببینی بنام((غار کلماکره))ماناهوالو