پاسدار شهید محمد اسماعیل ضیائی لائین بازنشسته شد!؟

 تنها فرزند بزرگ خانواده دوران نوباوگی،کودکی ، نوجوانی و جوانی را گذراند و با گذشت زمان ، جوانی خوش بر خورد و خوش بر و رو شد تا جایی که در میان ایل و تبار و جوانان روستا یکه تاز و ممتاز بود و همگان بر منش و کوشش او خَستوان (معترف) بودند.پدر محمد اسماعیل همواره یزدان پاک را سپاسگزار بود که چنین فرزند برازنده ای به او داده و او را این چنین سرافراز کرده است ، آن هم پس از مرگ فرزندان فراونی که یکی یکی  بر اثر بیماری آن روزگار (طاعون، سُرخک، سالک و...) می مردند . این بار محمد اسماعیل به راستی نیروی قلب پدر و مادرش بود، او را بسیار دوست داشتند و دَمی از کول و دوش و آغوش پدر و مادر پایین نمی آمد.چه آرزو ها که پدر برای آینده پسرش در سر نمی پرورانید. محمد اسماعیل بزرگ و بزرگتر و جوانی برنا و برا شد به گفته روستاییان برای خودش "رستمی " شد.جوانی پاک و بی آلایش درست مانند جوانان آن روزگار.اوج خودنمایی(غرور) محمد اسماعیل بود . جوانی پر زور و پر شور.روزها گذشت تا اینکه صدام که صد دام بُوَد خانه او ، به خانه و کاشانه ما در شهریور سال 59 خورشیدی از سمت باختر/خور بَر(غرب)یورش آورد و اوقات مردم آن دیار را  بر کام شیرین ما پس از خیزش (انقلاب) سال 57 خورشیدی اندکی تلخ کرد .جوانان آن روزگار که یک دوره مبارزه با واپسین شاهنشاه ایران (پهلوی دوم/محمد رضا پهلوی)در جنگ کارآزموده بودند این بار برای جنگ و مبارزه ای فرسایشی و تن به تن جامه رزم به تن کرده و به فرمان خمینی بزرگ راهی دیار خسرو و شیرین شدند و جان خود را  بر سر دست گرفته از بوکان تا سردشت و آبادان و اهواز بر دشمن دژ خیم به مدت هشت سال یورش بردند تا مبادا کشور به دست نا اهلان بیفتد و ناموس آنها از میان برود و آبرویی نماند.محمد اسماعیل 23 ساله که اندیشه ای مگر(جزء) سربلندی میهن و امنیت کشورش نداشت به همرزمانش پیوست و از زیر قرآنی که پدر بر  سرش نگهداشته و کاسه آبی که مادر از پی رفتنش ریخته بود و آرزوی به سلامتی برگشتنش می کرد گذشت ، نگاهی پر از دغذغه و دلواپسی پشت سرش انداخت و با خودش کلنجار رفت که : آیا از این سفر جنگی به سلامتی بازخواهم گشت؟ آیا هنگام برگشتنم دوباره پدر و مادر بر درگاه حیاط چشم به راهم خواهند بود و برایم گوسپندی(گوسفندی) قربانی خواهند نمود؟آیا پس از جنگی سلحشورانه و پیروزمندانه دوباره خود را در آغوش گرم پدر و مادر و روستا خواهم دید و برای جوانان تات و کورمانج ، خاطرات پیروزی جوانان میهن را  یادآوری خواهم نمود؟آیا می توانم با ازدواج خود آرزوی پدر و مادرم را بر آورده کنم و غنچه لبخند را بر لبانشان شکوفا نمایم؟آیا آن روز فرا می رسد که جوانان روستا دوره ام کنند برای عروسی من هلهله و شادی کنند ؟ در این حال و هوا بود که مُلا محمد رضا دانشور دعایی در پای خودروی رنگ و رو رفته سپاه خواند و این جوان پر شور سوار بر خودرو شد و در میان اشک و شادی مردم و پدر و مادر ترک دیار نمود. روستا ها و شهرها و دره ها و بیانها  را طی کرد و به سر منزل مقصود رسید، جایی که نه حلوا پخش می کردند !؟و نه خبری از نُقل و شیرینی بود .

باری !محمد اسماعیل که با دو پای خود به این نبرد رفته بود پس از ماهها جنگ با دشمن بدخیم و دژخیم بر روی دو دست مردم به روستا بدرقه شد. در این سفر بود که هیچ گاه از در بند روستا پایین تر ندید و آرزوی دیدار حیاط خوش خاطره ها ، دوستان ، مادر و پدر، جوانان کرمانج و تات ، دشت شمال روستا ،‌کوه رو به روی خانه ،مادر بزرگ و دایی و... به روز واپسین(قیامت) ماند و همگان را حسرت به دل گذاشت ، بویژه پدر شکیبا و مادر نجیبا و دردمندش را (پیش از مرگ محمد اسماعیل ، مادرش در مرداد همان سال در  پی بیماری درمان ناپذیر سرطان مرده بود) .یک هفته مانده به سال نو1364 ، در چنین روزی یعنی 22/12/1363 پیکر جوان پل تن  میهن در خاک پاک روستا برای همیشه آرمید و از آن پس سفره هفت سین خانه ما بر سر گور این جوان رعنا به هفت شین (شین در زبان کورمانجی یعنی ماتم وعزا) دگرگون شد از آن  پس عید ما سیاه و روزگار ما تباه شد ، بویژه که مادر زود تر از محمد اسماعیل پر کشید و کالبد (قالب)تَهی کرد و داغ و ماتم فرزندش را ندید. به همین زودی 30 سال از مرگ او می گذرد ، آنگاه که من هفت سال بیشتر نداشتم. محمد اسماعیل پس از مرگش اینک بازنشسته شد، بدون اینکه با زن نشسته باشد و چشم به راه پاداش پایان خدمتش باشد و فرزندی او را  بابا صدا کند. روانش شاد شاد

نکته:بر سر گور پیشین شهید پسوند "پاسدار"نوشته شده بود که به علت سهل انگاری بنیاد شهید شهرستان و شورای دوره سوم روستا در سر در گذاری بر سنگ نو "سرباز نوشته شده است؟!

/ 0 نظر / 88 بازدید