غروب خاطره انگیز روستا

یک غروب خاطره انگیز به روستا پیش دوستا رفتم ، جمشید که از هم سن و سالان من است ، میزبان من بود ، میزبانی به اندازه دَمی سخن گفتن از گذشته مشترک . همسایه ما بود پسری گُل به سر ، از همان دوران کودکی علاقه زیادی به سگ و گوسفند داشت. البته خروس جنگی وی از خروس جنگی من زمین می خورد ، سگهای جمشید همواره زور بود، زیرا وی از آنها پشتیبانی می کرد.

از این ور به اون ور: جمشید فامی زهری، علی مملی گوری، مجتبی مُحرم ممد عمو

/ 0 نظر / 11 بازدید