"سَروَر"کشور را تنها گذاشت !؟

شگفت جهانی داریم ، آمدنمان با خنده و رفتنمان با گریه ، هنگامه که زاده می شویم ما را در سینه می گیرند و هنگامی که می میریم ما را بر دست می گیرند !؟سوکنامه زادن و مردن شگف انگیز است ، هنوز هم کسی پی به راز و رمز آن نبرده است، گویا قانون جهان آفرینش چنین است

نمی دانم چه رازی در راز آفرینش نهفته است ، با گریه زاده می شوی ولی دیگران از گریه تو شادند، در هنگام مرگ که تو در عالم خودت هستی و به کرده و ناکرده هایت می اندیشی دیگران برعکس روز نخست تو ، بر رفتنت می گریند. خاله "سَرور" مایه "سُرور" و غُرور" خانواده پر جمعیت علی خُردی بود. یک اردو بچه قد و نیم قد ، انگیزه سُرور و شادی خانواده را فراهم می آورد . غرورش او را وادار می کرد تا پا به پای همسر و فرزندانش در باغ و دشت در کاشت و داشت و برداشت گام بردارد و تُخم امید بکارد.سالها در روستای همسایگی ما یعنی کرناوه شور زندگی می کردند. چون روستا از بزرگان تهی شد، به کرناوه شیرین کوچ کردند و آمد در کنار خانه خواهر،  همسایه شد. تا" کشور" دیگر تنها نباشد. کشور هم سرنوشتی چون "سرور" دارد. شبها در زیر سایه مهتاب پنبه دانه جدا می کردند  و روزها در زیر گرمای آفتاب جهان تاب به کارهای روزانه مشغول می شدند و از دل تنور سوزان "نان" داغ بیرون می آوردند و گرما بخش سفره پر مهرشان بود .

/ 0 نظر / 13 بازدید