در حال و هوای ماه رمضان روستا

تا سال 1376 هجری خورشیدی که در روستا بودیم خبری از برق نبود. تا آن سال سیم های برق را بر ستون های بتونی روستا  سوار کرده بودند. بهترین بهره برداری از سیم ها "رِنجر بازی "من و دوستان بر روی آنها و تاب خوردن سپس نشستن پرندگان ، بویژه پرستوها بود .وانگهی ! هیچ صدای مزاحمی در روستا شنیده نمی شد . چه روز و چه شب! بیشتر وقت ها موسیقی طبیعت را می شنیدیم بدون میانجی و واسطه ، از هو هوی باد تا عو عوی سگ و عرعر خر!؟ همه چیز طبیعی و ارگانیک و اصل . چه بسا برخی خوانندگان این نوشتار که اکنون در شهر و در محاصره آژیر و بوق و هزاران صدای مزاحم زندگی می کنند دلشان برای شنیدن صدای گربه ای ، چهچهه بلبلی، ما مای گاوی و بع بع گوسپندی تنگ ِ تنگ شده است . در آن روزگار "ربنای " دل انگیز استاد آواز خراسانی جناب استاد محمد رضا شجریان ، تو را با هزاران شوق بر سر سفره افطار فرا می خواند و پدرم که مردی مذهبی و به گفته امروزی ها یک پا "آخوند" بود . پیش از اذان بر سر سفره افطار می نشستیم . شاید 10 بار سوره "اِنا اَنزلنا "را می خواند تا دل ها آماده و مَست خدای مهربان شود . در ادامه که ربنا پایان می گرفت و صفات و نام های خدا "ودود، غفور ، رحیم ،عظیم " و... مرور می شد نوبت به دعای ویژه شکستن روزه می رسید پدرم دعا  را با صدای بلند می خواند  که من و برادرم بدون تَرکه و سرزنشی از بَر می کردیم "اللهُم لَک صُمت و عَلی رِزقکَ اَفطرتُ". سپس آوای روان بخش اذان با صدای خُلد آشیان " موذن زاده اردبیلی " صفایی دیگر داشت و پدر فنجان (کاسه به زبان کورمانجی) را  به لب های روزه دارش نزدیک می کرد با فُوتی نوش جان می کرد.صدای ربنا از رادیوی همسایگان ما می آمد ، آنها صدای رادیو را دانسته(عمدا") بلند می کردند تا دیگران که ندارند بشنوند ( روانشاد پدرم که اکنون بیش از 2 سال از مرگش می گذرد در تابستان 1368 خورشیدی یک دستگاه رادیو و ضبط پاناسونیک زرد و سیاه از شهرستان درگز به بهای 8 هزار تومان خرید که هنوز هم داریم ). روستا پر از صدای ربنا می شد.  با این صدا می شد خدا را در روستا لمس کرد. بیشتر مردم روزه دار  بودند . بیشتر روزه ها در طول عمرم در روستا در تابستان بود . گرمای بیش از 40 درجه تاب از توان هر جنبنده ای می گرفت ، ولی مردم دیندار روستا با خدای خود پیمان بسته بودند که بر سر خوان او بنشینند با دل و دهان روزه . روزه ،آنها را از انجام کار دام و کشاورزی باز نمی داشت .بچه تر که بودم به حساب خود روزه می گرفتم مانند دیگر بچه های هم سن و سال . سحری را زود می خوردم و افطاری را همچنین، گاهی ظهر نشده و گاهی آفتاب نپریده(غروب). برای خود عالمی داشتیم . پدر هم بر روزه ما پافشاری نداشت، چون گرمای تابستان جان سوز و گندم پز کرناوه این انصاف را می داد که سخت گیری نشود.ربنا چنان بر مغز و دلما ن نشسته بود که پس از هر غروب گوش به صدای رادیو های پر خَش روستاییان می دادیم . کیف می کردیم . هر چند روزه نبودیم ولی اطمینان داشتیم که سفر ه ای پهن است و بسیاری خوراکی های گرم و خوشمزه در آن هست!؟من دلم برای روزه های پاک و بی ریای روستا تنگ شده است . هر چند رنگ و لعاب نداشت اما می شد خدا را در آن دید و لمس کرد . در برخی سفره های امروزی رنگ و لعاب هست ولی خدا نیست!؟

/ 3 نظر / 24 بازدید
تات ازکرناوه شیرین

جاناسخن ازدل ماگفتی.مرایادشیرینی روزه داری مردمان پرتلاش روستاانداختی.شب خوانی بدون بلندگوی مرحوم حاج احمدخان یزدانپناه ازبلندای تپه وسط قلعه پایین.انتظارزیبای غروب.وصدای صادقانه شاهوردی ساده ازبلندگوی حسینیه .ونهایتاپخش خرماوشیرینی درصبح عیدفطروروبوسیهای صادقانه اهالی وبعدهم نمازعیدفطربه امامت حاج ملامحمدرضادانشورویادایی محمدعلی که روح اووهمسرشیرینش وشهیدوالامقامش قرین رحمت الهی باد.وپایان بخش مراسم شوخیهای اهالی خونگرم روستایم باهمدیگروخنده های زیبایشان.خداوندابحق خوبانت نعمات خودت رابراین مردمان خوب وطنم ارزانی بدار.امین یارب العالمین

شویشکاهشن

سپاس دلوفان،الحق والانصاف که ترکوندی وجان مطلبواداکردی،باوربفرماییدبراکسیکه دقیقااینچنین موقعیتی براش صدق میکنه،غیرممکنه که مطالب رو نخونه وموهای بدنش سیخ نشه وبقول ماکرمانجهادودازدماغش نزنه بیرون..(کیفیت لیف های خرما،گرمه وآشهای پخته شده دردست عابرین درراه در وهمسایه،شوق وذوق ماهاکه بچه سال بودیم برروی پشت بام جهت اعلام وقت اذان برای سایرین که فاقدرادیوووسایل ارتباطی بودند،صدای کوبش مشتهای خولورحمان بردرب درسحرگاهان برابیدارباش،ووو...............ماناپسمامو.بدرود

اسماعیل

آوای طبیعت از دلنشین ترین موسیقی هاست... و نیز صدای حیوانات اهلی روستا که بخشی از سمفونی زندگیست. پاینده باشی علی جان