کـــــــــــَـــــــــــــــرْناوِه شیــــــــــــــــــــــــرین karnaveh shirin


پیرامون فرهنگ و زندگی مردم زادگاهم(کورمانج- تات) که از دل و جان دوستشان دارم

نویسنده: علی اصغر ضیائی لائین - دوشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٤

اسفند که از راه می رسد ، سفیدی برف کم کم  می رود و به جای آن بوی اسپند در هر کوی و برزن روستا به مشام می رسد ، چهچهه بلبلان و چکاوک ها و کوچ زود هنگام پرستوها (قه له م قاچ)خبر از بهاری زود رس و سرسبز می دهد , کوه های پَست و بلند روستا ، اینک در جامه یکپارچه سبز رنگ بهار زینت شده اند. مَه انبوه جای برف های سپید و سرد را گرفته است و نَفَس تو به دود سیگارآدمی  می ماند که در هر بازدَم از دو سوراخ دماغت مانند آتشفشان  فواره می کند .در پس این مه انبوه و سپید ،  سر سبزی وصف نشدنی پهن شده است و اینگونه طبیعت سبز کرناوه در مَخمل مه پیچیده شده تا در فردایی آفتابی رُخ نماید.

اگر خود پسندی و غرور نباشد ، نمی دانم چرا هر چه از زاد بومم می نویسم ، روز به روز بر تشنگی ام افزوده می شود و روز به روز خودم را بدهکار دره و دشت ، کوه و تپه و مرد و زن روستا می بینم.

باری ! بهار روستا ، هنوز سال نو نشده و نوروز بر سفره هفت سین ننشسته ، سبز می شود و اینگونه فرا رسیدن و حلول خود را خبر می دهد ، پیش از سرخ شدن دشت روستا به چه ق چه قوونه ک (شقایق) و چیره م ها(لاله) ، اسفناج و قارچ سر از خاک بر می دارند و میهمان سفره مردم می شوند.

هنوز عین دوران کودکی ام در بیش از 25 سال پیش یادم می آید و حس می کنم با چه ذوقی در هوای مه آلود و خفه روستا با دوستانم (حسن و حسین گُلی، جمشید فامی، حسن لَلَی، صفر رضا کَل، احمد بَبی قورامه مه ، علی اصغر ممد دست پاچه و گاهی با دختران) روانه کَمَر پُشت روستا(ره فی تِرش) و نالی پاش که لی(دره پشت روستا) و دشت سراسر سبز شمال روستا می شدیم و زمین را با چشمان پر سو کندوکاو می کردیم ، نه یک دسته و نه یک بغل ، بلکه دو کیسه اسفناج جمع می کردیم ، شاید برخی بگویند مگر کشت گُلخانه ای است که این همه اسفناج !؟ آری دوستان به لطف یزدان پاک و دل های ناب مردان و زنان روستا از خاک این روستا زَر و گوهر به عمل می آمد، این هنوز چشمه کوچکی از آن همه بخشش خداوند بود .اسفناج ها را بدون رقابت در عین رفاقت جمع می کردیم و در کیسه می کردیم و بر می گشتیم به خانه ، ناهار آن روز و روزهای بعد کلسیم و آهن بود که از این گیاه سبز به مغز ما می رسید.جایتان بر سر چنین سفره پُر فیبر بسیار بسیار تَهی و خالی بود.بخشی از این اسفناج  را به همسایه ها می دادیم ، بویژه آنهایی که پسری نداشتند تا بروند برایشان از دره و دشت آهن و کلسیم بیاورند ، یادم هست حتی برای خویشان لاینی ام (عمه و عمو ) از این سوغات بهاری روستا می فرستادیم، یادش به نیکی .

در این تصویر که بوته اسفناج کرناوه را می بینید ، در بهمن ماه سال جاری توسط دهیار روستا، علی زیدانلو، گرفته شده است . این عکس بهانه ای شد تا کوچی مختصر به گذشته روستا داشته باشم با یک خوراکی سودمند . روستای من ،زادگاه من ، هماره آباد باشی و بر قرار ، کاریزت جوشان و رودخانه ات خروشان باد . خاک زاده ات :علی مارگیر بچه ممدعلی کَله (مه مه لی گوری).