کـــــــــــَـــــــــــــــرْناوِه شیــــــــــــــــــــــــرین karnaveh shirin


پیرامون فرهنگ و زندگی مردم زادگاهم(کورمانج- تات) که از دل و جان دوستشان دارم

نویسنده: علی اصغر ضیائی لائین - سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٤

ده تا  یازده سال بیشتر نداشتم . انقلاب شده بود . شاه رفته  و امام خمینی آمده بود . به شادی و میمنت این جابجایی سیاسی و فرهنگی همه ساله در سراسر ایران پهناور جشن و جنب و جوش بر پا بود.مردم شادی می کردند.بسیار شاد تر و سرزنده تر از اکنون !؟ هر چند در آن روزگار بر سفره بسیاری از مردم جز لقمه نانی خشک و خالی چیز دیگری نبود ولی مردم دل خوش بودند.  این شادی ها ویژه شهر ها و مرکز استانها نبود . در همه جا ، یعنی روستا ها و دهکده ها هم در این پیروزی بهمن ، نقش و نخودی داشتند. سرمای زمستان و برف های فراوان جلو دار مردم در گِرد هم آمدن و با هم بودن نبود.مردم بیشتر از اکنون انقلاب شان را دوست داشتند بی برو و برگرد؟!مردم امام شان را دوست داشتند حتی آنان که امام (ره) را ندیده بودند.جشن های فراوانی بر قرار بود مانند : اسب دوانی در روستا، خر دوانی، مسابقه های کشتی با چوخه، والیبال ، برگزاری تئاتر در مساجد، تقلید صدا، گروه های سرود ، آیین شعر خوانی و...


انقلاب دوستی هم در روستای زادگاهم کرناوه شیرین قُرص و محکم برگزار می شد. در مسجد و آموزشگاه و میدانگاهی روستا. در  بزرگداشت یکی از سالها ( کمتر از 1368 خورشیدی)که آنگاه دانش آموز کلاس چهارم دبستان ( دبستان بَلال)بودم در قالب یک گروه سرود در مسجد پیشین روستا که از گِل و سنگ و چوبهای مَرخ و با چاشنی مهر و صفا و وفا و سر رشته داری حاج آقا پناهی درست شده بود، سرودی به همراه  پنج نفر از دوستان و همشاگردی ها خواندیم ، نه تنها به دلمان نشست،  بلکه پدر و مادران بسیاری که برای به تماشا نشستن جشن های انقلاب به مسجد روستا آمده بودند ، تا جایی که جا نبود برای نشستن و حتی سوزن انداختن ، آنها نیزکیف کردند و لذت بردند ، این را می شد از خنده هایشان و کَف زدن هایشان فهمید.پس از اینکه سرود خوانده شد به هر یک از ما "کتابی" پیشکش شد . بهترین هدیه ای که برای نخستین بار دریافت کردم آن هم در میان دوستان و خویشان و روستای خودم . این هدیه معنوی را هیچ گاه از یاد نمی برم. تاثیر آن هدیه پس از بیش از بیست و پنچ سال هنوز هم در من تاثیر گذاشته و دارد . آن کتاب که جلدی آبی رنگ داشت و مردی چاق و شکم پُر بر روی جلدش چاپ شده بود ، چیزی مانند اکنون ئالی بائا ئیرهام قه رو( علی بابا ابراهیم قَرو). حال ما می مانیم و نام کتاب ؟ نامش "پنبه فروش خسیس " بود. این هدیه را هم یکی از فرهنگیان روستا که گویا آن زمان دانش آموز دبیرستان بود به گروه ما داد . این فرهنگی فرزانه که اکنون در سازمان آموزش و پرورش استان خراسان رضوی خدمت می کند آقای علی محمد یونسی (علی ممد جه فه ر خَله) بود. نمی دانم پس از این همه سال وی و دوستانم از آن سرود که شعر جناب حافظ را می خواندیم " دیو چو بیرون رود فرشته در آید "یادشان هست . من که یادم هست و خیلی هم کیف می کنم و هیچ گاه از یادم نخواهدرفت بویژه سادگی و دلداگی مردم زادبومم.