کـــــــــــَـــــــــــــــرْناوِه شیــــــــــــــــــــــــرین karnaveh shirin


پیرامون فرهنگ و زندگی مردم زادگاهم(کورمانج- تات) که از دل و جان دوستشان دارم

نویسنده: ژینا ضیائی لائین - پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۳۱

 

نخستین بار که به طور رسمی پا به مرکز دانش وعلم (آموزشگاه ابتدایی ) گذاشتم، مهر ماه 01/07/1364 بود یعنی 26 سال پیش! بله به همین سادگی 26 سال  از زندگی آموزشی ودانش آموزی من گذشت واکنون 34 ساله شده ام ، باور کنید اگر می دانستم به این زودی از آن حال وهوای آموزشگاه ومدرسه دور می شوم ، آن هم در روستا با حال وهوای ویژه خودش ، هیچ وقت از خدا نمی خواستم بزرگ شوم( کالبدی وتنی ) زیرا چهار سال پس از آن ، سال1368 ، دو عزیز دوست داشتنی از خانواده ما برای همیشه ما را تنها گذاشتند ، مادرم که کمرش زیر کار وبار زندگی پر زحمت روستایی  برای همیشه خم شد تا در خاک شد واز آن سال  به بعد مهرماهها را بدون بدرقه مادر وبوی خوش نواز دستهایش وحضور شیرینش (نامش شیرین بود )   سر کلاس درس حاضر می شدم .انتظار می رفت که برادر بزرگم ( اسماعیل ) جانشین مادرم شود ( زیرا من خواهری نداشتم که جانشین راستینش شود )  در این میان بود  که اسماعیل به فرمان ابراهیم (امام خمینی ره ) برای پدافند از ناموس ، میهن واسلام  راهی جنگی نابرابر شد که در سالگرد مادرم  پیکر سرخ گون وآسمانی اش برای ما هدیه آمد .بگذریم می ترسم اگر اینگونه پیش برود مانند فیلم هندی خواهد بود .( به اندازه  بسنده مردم ما ماتم وناشادی دارند دیگر نیازی به گفتن این ماتم نامه نیست  ) از آن پس پدرم نقش خواهر ومادرم  را بازی کرد ، تا با گذشت زمان بزرگ وبزرگتر شدم .


افسوس که از آن روزهای کودکی خیلی فاصله گرفته ام ، زیرا خانه مان را فروخته ایم ودیگر در روستای خاطرات  نیستم ، گرچه با خاطرات کودکی ونوجوانی که در روستا بودم ودوستان عزیز تر از جانم  به یاد آن روزها زندگی شاد ی دارم  ، اما امروز هر کسی پی کار خود رفته وبرخی نیز مانند گذشته پاک وبی ریا نیستند .

باری ، آن وقت خود آموزشگاه  کتابهای ما را می داد ، نخست کتابها را یکی  یکی  با اشتیاق تمام ورق می زدیم واز روی شوق بر سر وصورت می کشیدیم وبو می کشیدیم ، که هنوز آن بوی خوش وخاطره انگیز  در دستان وذهنم هست  .یادم نمی آید هیچ وقت کیفی داشته باشم (شاید برخی براین اندیشه باشند که ندار بودم ، خیر دارا بودیم )  البته آن هنگام کیف داشتن خیلی رسمی نبود ، بلکه کتابها را در زیر بغل می گرفتیم  تا هم دوستیمان با کتابها حفظ شود وهم نگهداری آنها برای ما راحت تر باشد شوربختانه برخی دوستان من با کتاب چندان دوست نبودند زیر در پاره ای موارد توپ بازی می کردند . مانند امروزه نبود که کیفها از اندازه ووزن کودکان بلند تر وسنگین ترباشد( برای همین است که برخی دانش آموزان به یک سو خم می شوند یا دچار ناهنجاری قامتی می شوند ) بگذریم . خوراکیهای  آن زمان ( همه اش کلسیم ، ویتامین ونیروزا بود ، البته خوراکیهای امروزه پر حجم وکم نیروست ) شامل : کشک (چرتان )گردو با ماست البته لای نان محلی ، برگه های ( قیسی) زردآلو ، به ، کشمش، آلو بخارا و... باور کنید اکنون که یاد می کنم دهانم آب می افتد ، با چه آز وطمعی می خوردیم ، پر نیرو وانرژی بودیم از بامداد تا شام در کوچه وپس کوچه های روستا بازی می کردیم هنوز هم زیاد می آوردیم  .برخی از ما درس خوان ، برخی دیگر بی کله وخر خوان ودیگران  تنبل ونالان .به هر روی همه ما دانش آموزان آن سال ها شاد وخندان وبی توقع بودیم ، یکپارچه دوست بودم به خانه همدیگر می رفتیم .پدر ومدران ما نیز علاوه بر همسایگی با هم دوست بودند ، مانند امروز دیوارهای بی اعتماددی این اندازه قد نکشیده بودند مردم همدیگر را درک می کردند ، آموزگاران ما  را دوست داشتند اگر آموزگاری غیر بومی به روستا می آمد خانه اش میدادند وکرایه ای هم نمی گرفتند محال بود آموزگاری ناراحت ونالان از روستا برود ( البته در سراسر دهستان هزار مسجد این اندازه معلمان وآموزگاران را دوست داشتند زیرا آنها  ما را دوست داشتند ) این اندازه در آن زمان دانش ارزش داشت آموزگار بزرگ بود همیشه او را دوست داشتند زیرا آمده بود تا مارا دانا کند آمده بود تا اندیشیدن را بیاموزد نه اندیشه ها را ! آمده بود ما را از تاریکی به روشنایی رهنمون شود .در پاره مواردخانواده های ما نان وآب آموزگاران را می دادند ، در هر مراسمی آموزگاران از حرمت ویژه ای برخوردار بودند .هیچ وقت ترکه هایی که ازآقان دیر(  آقا مدیر )  محمود صابر، خدابخش تاتاری ، مهدی قائمی ، محمد منصوری و.. دیگران می خوردم یاد نمی رود ، چه ضربه های شیرین وجان بخشی بود ، گرچه آن زمان دردناک وشکننده بود اما امروز زندگی بخش ودوست داشتنی است ، ولی امروزه بچه های دهه 70 و80 گویا نازک نارنجی ونظر کرده اند ، زیرا پدر ومادرانشان به پشت خواهی فرزند دلبندشان زمین وزمان را به هم می ریزند که عزیز دردانه شان امروز از آقا مدیر یا ناظم لتی ، لگدی ویا ترکه ای خورده است . یادم نمی رود به همراه یکی از دوستانم به نام جلال گلی ومحمد حکاکپور برای  گرفتن گنجشک به آغل گوسفندان (میش خانه) رفته بودیم ، که با همکاری پدرم 27 ترکه ( با تسمه دستگاه خرمن کوب )  از استاد ارجمندم ( سال چهارم ابتدایی معلم علوم تجربی )  آقای مهدی قائمی نوش جان کردم .( این دو دوره را با هم مقایسه کنید و تفاوتها را ببینید ) . در نظافت کلاسها آقای فراش (خدمتگزار ) را کمک می کردیم ( آن زمان روانشاد اسدا... محمدزاده خدمتگزار ما بود ) بخاریهای نفتی را پاک وباکها را پر می کردیم ( ناگفته نماند که مانند چند سال اخیر با بخاری نفتی دچار آتش سوزی ومرگ نمی شدیم !!!؟؟؟ ) آب نوشیدنی آموزشگاه را خودمان با دستهای نرم ونازک خود می آوردیم بدون چشم داشت نمره وتوقع . به هر روی از آن روزهای خوب وخاطره انگیز 26 سال می گذرد وهمچنان یاد آن روزهای شیرینینینینینینین وتلخ را گرامی می دارم وبه گفته هنرمند دوست داشتنی   روانشاد حاج حسین پناهی : می خواهم به کودکی برگردم . من نیز دوست دارم به کودکی برگردم تا شاید دوباره دوست داشتن هم نوع را تکرا کنیم وبه یاد هم باشیم .مهر بان ماه  مهر تا ابد برای همیشه دوستت دارم .( برخی همکلاسیهای دوران ابتدایی : جمشید کلاتی ، علی اصغر مداح ، محمد حکاکپور ، جلال گلی ، حسن سلیمان نژاد ،حیدر داستانی ، صفر آماراد ، زهرا زیدانلو، معصومه شیری ، زهرا خردمند ، لیلا سلیمان نژاد ) ودر پایان یاد همه کسانی را که به ما دانش وکوشش آموختند گرامی می دارم وکسانی که روزگاری آبروی روستا وآرزویشان  آبادی ده بود واینک در میان ما نیستند به روان جاویدشان درود می فرستم .   این دلنوشته پیشکش به همه دانش آموزان خوب وعزیز روستای کرناوه شیرین