کـــــــــــَـــــــــــــــرْناوِه شیــــــــــــــــــــــــرین karnaveh shirin


پیرامون فرهنگ و زندگی مردم زادگاهم(کورمانج- تات) که از دل و جان دوستشان دارم

نویسنده: علی اصغر ضیائی لائین - پنجشنبه ۱۳٩٤/٤/٢٥

هنوز انقلاب نشده است . روستا ها به طور کامل سنتی هستند . شهر ها هم در برزخ سنت و اندکی تجدد غوطه ورند .چالش میان زندگی سنتی و زندگی مدرن و "به روز" در حال شکل گرفتن است. در گوشه گوشه مرکز استان ها و شهرهای بزرگ بوی تظاهرات می آید . خبر از  دستگیری و پخش شب نامه و... می رسد .


 ولی در این خروش و آشوب ،در گوشه بسیار دنج و آرام کشور و در چکاچک شمشیر و تیر و غُرش تانک های ارتش سرخ  "فدراتیو شوروی" در همسایگی روستای ما "کرناوه شیرین "روستاییان زندگی آرامی را سپری می کنند.کشاورزی رو به راه است . دام ها چاق و سرزنده و پِستان هایشان گُنده اند.!؟باغ ها پر از درخت و درختان در بهار پر شکوفه و در تابستان پر از میوه های رنگارنگ اند . آرموت های (آمرود، گُلابی) باغ "به بی قورا مه مه " که دو درخت دارد, غوغایی به پا کرده است (روانشاد قربان محمد سلیمان نژاد ، دایی روانشاد مادرم ، چون بزرگ خاندان مادری ام بود وی را به  زبان مادری اینگونه صدا می کردیم) . میوه های رسیده و به پای در خت ریخته شده در شب گذشته  ، بامداد خوراک روباه و شغال و حیوانات می شود . بامداد , دایی سبدی را بر می دارد و همراه "سلیمان" نوجوان و "احمد" کودک راهی باغ می شوند تا پدر از چیدن میوه به دستان کوچک فرزندانش کِیف کند و بوسه بر ته سیگار "اشنویش" بزند . در باغ پایین تر "حسین بابا مرگان" ( وی دهقان پدرم بوده و هست ، فرزند سلیمان مرگان(شکار بان ) مَنگال (داسی کمانی و بدون دندانه که ره آورد کشور شوروی است ) را  با نیرویی وصف ناشدنی بر تنه و ساقه گیاه یونجه (سبیست، به زبان تاتهای روستا ) فرود می آورد که در هر بار هزاران ساقه بر زمین می ریزد و بوی گیاه تازه همچون نان تنوری فضا را پر می کند . "علی خُردی"(علی فاروغی از تاتهای مهاجر کرناوه شور که به خاطر هیکل ریزش به این نام نامیده می شد) که باغ پر از سیب ممد تِرکو(روانشاد محمد پناهی که گویا مادرش تُرک بوده به این نام ،نامبردار شده است) را خریده است اکنون مشغول آب گیری است و  روانشاد همسرش (سَرور اقبالی که امسال درگذشت) با اشتیاق فراوانی چایی و صبحانه برایش می آورد تا وی را قدرت دست و بازو باشد. و همینگونه "جعفر خله" ( روانشاد غلامحسین یونسی)حسن مَست میرنسا(حسن هنرمند) ممد دست پاچه ، علی کل (هر دو برادر با نام خانوادگی مداح بنده قرایی) و دیگران، هر یک برای آبادی روستا ، بیل به دست به مصاف زمین خشک و تَرَک برداشته روستا می روند. آب کاریز(قنات) از بالا تا پایین را به یک اندازه  آبیاری می کند ، از تره بار تا گندم زار و جو زارهای پایین روستا و طلای سپید (پنبه) شاید به مسافت 5 کیلومتر . گویا این کاریز ریشه در دریا دارد هر چه می جوشد بیش تر از گذشته آب می دهد، همه خوش حال هستند ، کشاورز و دامدار. پَخته ها (محصول پنبه) سرسبز و قد برافراشته اند به اندازه گل اَفتو گَردیش(گل آفتاب گردان به زبان تات های روستا) و درون آن خربزه های خوش بوی خال خالی تو را مست از بوی خود می کنند ، ناخود آگاه آب از لب و لوچه ات سرازیر می شود!؟

باری!"آقان دیر" خدابخش تاتاری( ما در دوره کودکی (دهه60)واژه آقا مدیر را آقان دیر تلفظ می کردیم)در یادبودی شیرین و خاطره انگیز به نیم سَده گذشته بر می گردد و داستانی را داستانگری می کند که در گونه خود شنیدنی است:شاید بیش از 47 سال پیش "غلامحسین صابر" ،که اکنون برادر زنم است ، و اکنون نیز برای خود مَردی شده است و فرزند بزرگش دانشجو است و خودش در آستانه بازنشستگی می باشد ، هنوز کودکی بیش نبود و سین را شین تلفظ می کرد (5ساله بود) ، روزی همراه من و برادر  بزرگش ، "محمود صابر" (هر دو 15ساله بودیم)، اکنون هر دو از وزارت  آموزش و پرورش بازنشسته شده ایم و تقریبا" 60 سال سن داریم ،به سرِ زمین آمد . ما آن روز یک جفت گاو نر سیاه مست با خود سرِ زمین برده بودیم برای خرمن کوبی ، آفتاب تازه در دل آسمان فرو رفته بود ، انگشتر نقره فام آسمان از بلندی های زوخور(کوهی سنگی در شمال خاوری روستا )خودنمایی می کرد و هر چه عرض اندام می کرد دل سیاه شب را روشن و نقره گون می نمود. هر چه ماه سرش بزرگ تر و گِرد تر می شد آسمان روشن تر و زمین خنک تر می شد.  هوای روز بسیار گرم و وِلرم بود ، از آن هواهای گرم ویژه کرناوه شیرین که جز یک کرناوه ای کسی تابِ آن را نداشت ،‌چیزی مانند گرمای اکنون اهواز!؟آفتاب راست بر مغز سرمان می تابید ، اکنون موسم تابستان رسیده است . گاوهای نر که اینک پروار و چاق شده اند آماده می شوند تا جوغ بر گردن ، دسته های گندم را  در زیر سم و چر خ های آهنین، کاه کنند و اینگونه دانه های زرین و طلایی گندم را از کاه جدا نمایند تا پَرخا ها ( انبار گندم) برای پاییز و زمستان پر شود و روزیِ سفره مان را از نان تنوری هیزمی تهیه نماییم.کارگران و کشاورزان دسته های گندم را مِشواره مِشواره (مشتواره ) جمع کرده و پُشته ای بزرگ می سازند و بر پشت جوان و پهلوانی تنومند می بندند تا آنها را به خرمن  برده تا توده و سپس گاوهای مست با سُم های درشت و غُرش های شیر گونه خود ، توده بزرگ با چند دور خُرد می کنند و صاحب زمین با گُو رانه(چوبی دراز که سرش میخ دارد و با آن گاو را تحریک می کنند) در هر چرخشی ساقه ها ،کاه شده و سنبل ها از ساقه جدا و دانه های سنگین و زرین گندم به گوشه ای توده می شود و بارقِه امید در دل کشاورز پس از 5 ماه افروخته می شود.

ماه در دل آسمان جا به جا می شد درست مانند آفتاب روز . هر چه ماه به میان و وسط آسمان می آمد نشان می داد که شب از نیمه گذشته است . دیگر غُرش و سرعتی در کار گاو ها نبود ، از عرق سَر و دُم گاوها می توان فهمید که آنها نیز خسته شده و نیازمند استراحت اند ، ما هم که پا به پای گاوها راه رفته بودیم نا و رمق چندانی نداشتیم و از پای فتادیم ، کسی هم نبود که ما را یاری کند ، هر چه با "محمود" سخن می گفتیم تا با این بهانه شاید شب کوتاه شود و سنگینی و بی تابی ما به نظر نیاید، گویی ماه سرِ آن نداشت تا جای خود را با آفتاب جا به جا کند. "غلامحسین" که کودک بود و خوش به حالش!؟ خاک بازی می کرد و گاهی در عَالم کودکی با تپه های خاک برای خود "معدن سنگ و اورانیوم" می ساخت و می گفت که در آینده می خواهد مهندس شود. گاهی با انگشتان کوچکش خوشه های طلایی گندم را در دست می گرفت و می مالید و آنها را از پوست جدا می کرد و می گفت در آینده دستگاهی تولید خواهد کرد تا کارگران در سایه بنشینند و هندوانه و آب سرد بنوشند !؟و از راحتی کارشان لذت ببرند. غلامحسین سر به زیر بود !؟ نه از بابت شرم و حیا بلکه از شدت گرمای هوا !؟ دور و بَرش را نگاه نمی کرد و دایم نگاهش به زمین دوخته شده بود. تمرکز غلامحسین بر زمین او را به خواب بُرد ، خوابی کور و عمیق!؟گاو ها از کار و حرکت باز ایستادند . ما نیز که خسته و وارفته بودیم ، چند دقیقه ای  استراحت کردیم . ناگاه محمود پیشنهاد هندوانه خوری از باغ روانشادان حاج عزیز و حاج بهبود کیانی (هر دو برادرند)  داد و گفت برویم تا گلویی خیس کنیم!؟. حسن مست (حسن مرنسا(میرنسا/مهرنسا) دهقان این زمین بود( در گذشته کرمانج های کرناوه ای ، هم پای گوسپندان خود زندگی سردسیری و گرمسیری داشتند که به جای آنها در روستا، کسانی بودند تا باغ هاو زمین های کشاورزی آنها را ، راه ببرند و مدیریت کنند به این کَسان که بیشترشان تات های مهاجر بودند ، دهقان یا زارع می گفتند)) .حسن مردی جدی و گاهی درنگهداری محصول خشن بود که کسی را یارای برابری با وی نبود. "خدابخش و محمود" تصمیم می گیرند هندوانه های زمین حسن مست را سرشماری کنند ؟! در حال رفتن یادشان می آید که غلامحسین خواب است و چون فاصله آنها با زمین پنبه دور است و ممکن است بچه از خواب بیدار و هراسان شود و..... ، بر می گردند، محمود، برادر کوچکش را بر دوش می گیرد و تا نزدیکی های زمین می روند ، وی را بر زمین می گذارند . هر دو خورجین به دست و قَنار به دوش ( چیزی شبیه خورجین از جنس گلیم بود که برای جا به جایی گندم و جو استفاده می شد) در زمین پخش می شوند .با انگشت شست و کمک انگشت سَبابه بر شکم هندوانه و خربزه ها می زنند تا اینگونه رسیده ها را شناسایی و جمع کنند تا مبادا کال و نارس باشند و خوراک گاوها و خر شود؟! هنوز چند هندوانه و خربزه بیشتر جمع نکرده اند که غلام از خواب بیدار می شود, دشت روستا از غوغاو بلوای این کودک پر می شود . خدا بخش به محمود می گوید بس است "ای یره گه ابروی ما را مِبره ول کن محمود بِره قَبِر!؟ ولی محمود گستاخی می کند و می گوید : هُوک کی صدای ما رَه مِشنوه , به جای ای حرفا بِجُم جَم کنیم و بِجِییٌم که حُکما" حسن مرنسا از را مِیِیٌه!؟خورجین و قنار را پر و غلام را با خواهش و کُرنش رو به راه می کنند ،محمود او را نهیب می زند : خَف کن یَره , وَرت مِداروم از رو کَله م به زمین مِزَنومت که روده هات از ....بِییٌه بیرون !؟کودک را با تهدید آرام می کنند . ولی کودک گستاخ و بُخت نصر(در کودکی پدرانمان در روستا گاهی ما را اینگونه تَشر می زدند) این رویداد را از یاد نمی برد و به دل می گیرد، چیزی مانند کینه شتری!؟هر دو نوجوان به جای گاوها و خرمن و خر می رسند. اینک ساعت از 3 بامداد گذشته و جیک جیک گنجشکان بلند شده و کفتار شیهه کشان از دلٌه گردی روستا بر می گردد , هر سه جفت کرده اند و زَهره ترک !؟ در سکوتی مرگبار فرو رفته اند بویژه غلام ؟!پس از آن همه کار و خستگی و کوفتگی اینک هندوانه آبدار و خربزه خالدار می چسپد!؟ آن شب چند هندوانه و خربزه را می شکنند و می خورند، سرخ و شیرین همچون شکر و انگبین و بقیه را در دل کاه قایم(پنهان)می کنند برای فردا . ولی به مذاق غلام زهرمار می شود مگر ته گردنی چند ساعت پیش برادر بزرگ یادش می رود !؟اینک روز حلال شده و سیاهی شب می رود و سپیدی روز جایگزینش می شود. هر سه تختِ خواب هستند. محمود ،رخدابخش را بیدار می کند : وَخی بِرار اَفتو کِرد، گُووا رَه ببند که خَرمَن بِکوییم .گاوها که از شیرینی پوست های هندوانه و خربزه ها نیرو گرفته اند به تاخت بر گِردرتوده های گندم می چرخند . محمود و خدابخش هم ، آواز خوان در پی آن ها می دوند.غلام در خواب ناز کودکانه به تلافی می اندیشد , از گرمای تَن سوز خوابش نمی برد. بر می خیزد قُلنج هایش را به چپ و راست می کشد . در گوشه ای از خرمن ،رنزدیک برادر بزرگ و داماد آینده اش اجابت مزاج می کند !؟اینک ساعت 11 نیمروز شده است ، غلام رو به برادر بزرگ می کند و می گوید : کَکَو(ککو به زبان مادری من یعنی برادر بزرگ تر و گاهی برای پدر بزرگ هم به کار می رود) مُو مُخوام بُروم قَلَه!؟ آنها از خدا خواسته او را راهی می کنند . در حین کار می بینند که بله غلامحسین راهش را گرفته و می رود قَله(روستا) بی خبر از اینکه او راهش را کج کرده و نزد پدرش عیسی تات (روانشاد عیسی صابر پدر محمود و غلام و پدر همسر خدابخش است) می رود .همانگونه که آنها بر روی توده می چرخند به یکباره خدابخش می گوید : یَره یَره ای جُونُومَرگ دارهَ مِره جای بابات!؟  محمود می گوید: اِلاهیم تیر به جیگرت بُخوره یَره ، برو گُم شو چِشمام هِیکل نَحسته نَبینه!؟ غلام همینکه احساس می کند از دسترس آن دور شده است و دستشان به او نمی رسد با صدای بلند می گوید: اگر به بَبُو نَگُفتم , خیله خاب!؟ ناگفته نماند که عیسی تات و حسن مست در در ه ای آن سوتر مشغول خرمن باد دادن هستند. محمود و خدابخش روز و شب خرمن می کُفتند( خرمن را با گاو و کاملا سنتی به کاه تبدیل می کردند )و پدر شب ها که باد موافق و زیاد می وزد و از سویی هوا در شب هم خنک است خرمن باد می دهند تا به این شیوه کاه را از گندم جدا کنند .(در روستای ما معمول بود وقتی باد موافق یا باد و شَمال باورد که از سوی درگز می وزید خرمن را باد می دادند این کار را دو تا سه نفر زبر دست انجام می داد) . عیسی و حسن در حال خرمن باد دادن هستند که می بینند کودکی سر گردان و سر به زیر نِق نِق کنان که آب بینی اش چون قندیل زمستان از دو سوراخ دماغش آویزان است، در حال نزدیک شدن به آنهاست .حسن که جوان تر و چشمانش پر سوتر است می گوید : ای که غُلومسینه ،به ای هوای گرم از کوجا مییٌه؟عیسی پی می برد که :حکما" با برار کُلونش دعواشا شده ؟  چون عیسی آنها را خوب می شناخت و بارها می گفت آنها مانند سگ و گربه همدیگر را چنگ می زنند!؟از سویی گویا قانون است که برادر کوچک و بزرگ همیشه درگیر باشند و مَثلی به زبان مادری من می گوید: قِچکی گُوران بُووی وَه لی قِچکی بِران نه بُویی: یعنی برادر کوچک گرگ ها باشی ولی برادر کوچک بادرها نباشی(چیزی مانند داستان یوسف پیامبر و دَه برادرش که به او حسادت کردند و او را در چاهی انداختندو همچنین داستان هابیل و قابیل ) غلام نزد آن دو رفت گِله و زاری کرد که برار محمود با او چه برخوردی کرده است و نیمه شب به زمین و پنبه های عمو حسن شبیخون زده !؟ و هر چه هندوانه و گِلی(خربزه کوچک و نارس) را کنده و خورده اند. در این هنگام حسن مهرنسا ،مست می شود و خشونت سراپایش را فرا می گیرد و به محمود و خدابخش بد و بیراه می گوید. عیسی که اینگونه می بیند ، پیش دستی می کند ،غلامحسین را نزد حسن می گذارد و  به او می گوید من می روم و آنها را گوشمالی می دهم!؟عیسی در گرما و دمای 45 درجه با 50 سال سن راه می افتد به سوی نوجوانان .محمود و خدابخش شستشان خبردار می شود که غلام آن ها را لو داده است!؟عیسی نزد آنها می رسد و با زبانی ملایم می گوید : راستتا را بگین کو  هندوانه ها  ،خربُوزه های دِگه ؟ گویا خودش این کاره باشد می پرسد :حُکما" زیر کاه ها قایُمشا کِردین؟ آنها که در برابر اُستاد خود قرار گرفته اند چیزی جز راست اعتراف نمی کنند!عسیی می گوید: کو بیارین مُوَم بُخوروم؟گاوها را از حرکت باز می دارند و با هم به خوردن مشغول می شوند. پدر آنها را هشدار می دهد که حسن آدم زحمتکشی است و برای رنجی که از کشاورزی می برد , دلش می سوزد .کاش به خود او می گفتید تا هر چه می خواستید , آن هم از رسیده ها برای شما می چید و با خیال راحت می خوردید نه دزدکی ؟! و از روی ترس!؟آن دو هماهنگ می گویند: جوان بودیم و خام و نادان ، پدر تو ما را ببخش.

خدابخش و محمود و غلامحسین که سختی های روستا و سختگیری های پدرشان را دیده بودند و توانایی کار در گرمای تابستان روستا را نداشتند هم سوگند شدند تا درس بخوانند ، هر چند در روستا خبری از آموزشگاه نبود , ولی تصمیم می گیرند به شهر درگز که در 70 کیلومتری روستاست و روستا آن وقت جزو شهرستان درگز بود بروند , از قضا رفتند و با تلاش فراوان دانش آموخته شدند.و به جامه ارجمند و ارزشمند آموزگاری که شیوه پیامبران است نایل آمدند، محمود و خدابخش از سال 63 تا 68 هر دو آموزگار من بودند و چه کِیفی که از درس دادن آنها نمی کردم. غلامحسین هم که در اندیشه کشف اورانیوم بود!؟ او هم آموزگار شد . این سه نفر که خویش یکدیگرند در روستای کرناوه و روستاهای شهرستان درگز و کلات نادر آموزگاری کردند تا ما و فرزندان ما را راهنمای به سوی نور باشند و از تاریکی رهایی بخشند . محمود و خدابخش 10 سال است که بازنشست شده اند , غلامحسین هم  سه سال تا پایان بازنشستگی زمان دارد. هر سه عمرشان داراز باد.

 داستان گاو نر و خرمن کوبی و خَر و خرمن باد دادن و هندوانه خوردن!؟ اینگونه به پایان می رسد. امیدوارم خواننده گرامی ضمن لذت بردن ، از به درازا کشیده شدن آن دلخور و خسته  نشده باشد, قانون داستان نویسی به همین کش و لِفت  دادن است.