کـــــــــــَـــــــــــــــرْناوِه شیــــــــــــــــــــــــرین karnaveh shirin


پیرامون فرهنگ و زندگی مردم زادگاهم(کورمانج- تات) که از دل و جان دوستشان دارم

یلدا فرصتی برای فردا

چله، سفره ی گشاده و پهنی است که به درازای تاریخ فرهنگ ایران پیشینه و دیرینه دارد، در سفره چله، بیکران صفا و وفا ،دوستی و صمیمیت چیده شده است. ایرانیان هماره چله را جشن گرفته اند و این جشن گرفتن یعنی بها دادن به فرهنگ بومی و خودی و پاسداشت ارزشهای منشی(اخلاقی) . در جهان پهناور بی عاطفه امروز "یلدا" بهانه خوبی است تا گِرد هم آییم و گَرد غربت و نا آشنایی را از چهره خود بزداییم، هر چند برای یک شب و یا چند ساعت!؟در کنار سفره یلدا گیس سپیدان و ریش سپیدان همواره میدان دار بوده اند و البته هستند ، چون اگر این نعمتهای خداوند بر زمین نباشند نه تنها صفایی نیست بلکه وفایی هم نخواهد بود، خوش به حال آنانی که درازترین شب سالشان را در کنار پیرترین اعضای خانواده هستند، سفره چله ی ما دو سالی است که بی چلچله است و از چهچهه تهی است!؟یادشان گرامی این فرخنده شب دراز بر دوستان همراز "تارنمای کرناوه " و کرناوه ای های سراسر کشورپیروز باد.

   + علی اصغر ضیائی لائین - ۳:۱٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/٩/۳٠

جوانی کرناوه ای

 

علی اصغر بیگی از جان و کالبد روانشاد  عیسو توره و اصلی(پدر و مادری کرمانج) در یکی از روزهای خوب خدا در روستای کرناوه شیرین زاده شد. جوانی تنومند و برومند در میان برادران و هم سن و سالانش.وی در آغاز جوانی سَری پر مو داشت . گذر زمان و نَقل مکان او را به این روز انداخت. در جوانی کشتی می گرفت ، در حد و اندازه من ، بیشتر وقتها خاکسار بود و پشت بر خاک می سایید. از همان روزهای نخست دلبستگی ویژه ای به فن های نو داشت . بر این پایه وی پای در راه نهاد و "راننده" شد . اکنون او راننده پایه یک است. البته اخلاقش  یک تر از رانندگی اش است. علی اصغر داستان ما مردی خوش برخورد و اهل خوش و بِش . در قلعه بالا زندگی می کردند(روستای بالاتر از مسجد) و ما در روستای پایین .صدای خنده هایش سراسر روستا را فرا می گرفت و ما در اوج کودکی از این خنده ها نیرو می گرفتیم.چه حالی که نمی کردیم.بسیار خوش بودیم. در همه آیین های روستا از خوب وبد شرکت می کرد. بویژه آیین شادی(عروسی) به نوجوانان و جوانان نیرو می داد.با اینکه وی در شهر مشهد است ولی بیشتر وقت ها را به لایین و گاهی به زادگاهش می آید. او اکنون راننده پایه یک است و در جاده کلات به مشهد کار میکند . او دلبستگی ویژه ای به سبیل هایش دارد. بیشتر مردم او را به اخلاق، سبیل،هیکل وتن صدایش می شناسند.

خاطره ای از وی ، از زبان حسین ممد دست پاچه(مداح)

حسین مداح در اسفند سال 92 که در منزل برادر عالی اصغر بیگی (حیدر) بودیم می گفت: تازه رگ غیرت و انقلابی گری مردم بنفش شده بود که ما وارد شهر درگز شدیم(در گذشته کرناوه جزو این شهرستان بود، در 70 کیلومتری درگز)، هنوز سینمای این شهر فعال بود و هر از گاهی فیلم نشان می دادند، ما هم که جوان بودیم هر از گاهی تراکت انقلاب پخش می کردیم و گاهی با برخی از ساواکی ها درگیر می شدیم ، با اینکه برای نخستین بار به شهر می رفتیم . روز ی از روزها خسته شده بودیم به اصغر گفتم بیا برویم سینما و فیلم ببینیم، اصغر که تا کنون سینما و فیلم ندیده بود ، گفت : باشد برویم ، رفتیم . فیلم صحنه داشت ؟! صحنه ورود یک خودرو که دروبین روی آن زوم کرده بود و همه صفحه اکران را فرا گرفته بود ، اصغر که این صحنه ترسناک را دید به پندار اینکه راست و واقعی است از صندلی کنار من بلند شد و در پشت سرم پنهان شد، گویا وی این صحنه را با جنگ و خاکریز و سنگر اشتباه گرفته بود !؟

   + علی اصغر ضیائی لائین - ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/٩/٧