کـــــــــــَـــــــــــــــرْناوِه شیــــــــــــــــــــــــرین karnaveh shirin


پیرامون فرهنگ و زندگی مردم زادگاهم(کورمانج- تات) که از دل و جان دوستشان دارم

کور سوی "چهار سوی "امروز

 

در گذشته روستاها میدانهای بزرگی داشت که در این میدانها تمرین رادی  و مردی و گاهی شوخی  و سرگرمی و و ورزش می شد. در برخی موارد تصمیم هایی مهمی نیز  در این میدانها صورت می گرفت، "چهار سو" یکی از این میدانگاه هایی بود که در گذشته مورد توجه بزرگان و خُردان بود . همان گونه که از نامش پیداست، میدانی که از چهار سو و طرف بدان راه باشد. در این میدان و چهار سو که بیشتر وقتها، بزرگان و پا به سن ها می نشستند ، از گذشته های دور و دیر، داستانها و خاطره ها، حماسه ها و دلیری ها ،عشق و دلدادگی ها، رویداد های زندگی کَسان، خرمن و درو و... سخن می راندند. مهم تر از همه در این میدان ، گاهی تصمیم هایی گرفته می شد، از جمله :رفع اختلاف میان دو یا چند نفر ، ازداواج فلان دختر با فلان پسر در صورت صلاح دید،دعا برای بیماران ، جمع کردن کمک برای نیازمندان، نذر و نیاز برخی خانواده ها و دعای مُلای روستا و آمین حاضران و چندین گونه مشکل گشایی دیگر.

با توجه به ساختار روستای کرناوه شیرین و وجود شخص بزرگی چون روانشاد "حاج محمد صفاییان"و مُلای روستا حاج ملا محمدرضا دانشور(مه له مه ره زا) در "قلعه بالا "چهارسو (چارسی)رونق زیادی داشت . نیمچه دربند روستا والبته مسجد ، روستا را به دو بخش قلعه بالا و قلعه پایین(که لی ژورن-که لی ژرن) تقسیم کرده است.مردان و بزرگان روستا پس از فراغت از کار و اوقات بیکاری در این میدان گرد هم جمع می شدند که جوانان و نوجوانان معمولا" یا بر پای می ایستادند و یا بر دیوار تکیه می دانند و به سخنان مغز و نَغز پیران گوش فرا می دادند . بارها پیش می آمد که برخی از کسان که بیمار و یا نذری داشتند ،نان روغنی(فطیر) درست می کردند و به این میدان می آوردند ، حاج ملا محمد رضا ،ملای روستا، دعا می کرد و دیگران آمین می گفتندتا اینگونه حاجت روا شوند، در پایان دعا فطیر ها به تیکه های کوچکی میان مردم تقسیم می شد و همه نوش جان می کردند ، حتی دیگر اعضای خانواده که در چهار سو نبودندنیز پس از شنیدن خبر برای فرد بیمار دعا می کردند.چه آیین زیبا و مانایی بود، همه بی بهانه گرد هم جمع می شدند به ترتیب سن وسال بر سنگهای خارا که محصول سیل بود و از رودخانه به آنجا آورده شده بود می نشستند، چهار سو برای خود قانونی داشت ، هر کسی بدان جا می آمد با دیگری قهر نبود و اگر هم اندک دلخوری بود توسط بزرگان به سازش و آشتی پایان می گرفت، اصلا" وجود چهارسو مبارزه با قهر و کینه و دشمنی و ناراستی بود، در این میدان بزرگان تصمیم می گرفتند که در تابستان به کوه بروند یا نه ؟!، سبزه زارهای روستا برای خوراک دام در تابستان قرق بماند یا خیر؟ گوسفندان برای چَرا به آن سوی مرز –ترکمنستان- بروند؟و بسیاری از تصمیم های خوب و به جا و پسندیده چه بسا که به سن من نیاید.

به هر روی ، امروزه با توجه به زندگی مردم که پیوسته در حال حرکت و جنب و جوش هستند و بیشتر وقتها از حال یکدیگر بی خبرند "چهار سو" و فرهنگ سازنده چهار سو بایسته می نماید. شوربختانه وقتی امروزه به عقب بر می گردیم و نگاهی گذار به چهارسو  و چهارسو نشینان می اندازیم ، چیزی جز حسرت و زیان دستمان را نمی گیرد، زیرا بسیاری از گردانندگان چهار سو دیگر در میان ما نیستند تا به تلنگر زنند که دَمی به یاد هم باشید، این اندازه به زندگی مادی و ماشینی نچسبید زیرا چیزی جز زیان برای شما در پی نخواهد داشت ، درود بر روان پیران دیروز و مردگان امروز.

   + علی اصغر ضیائی لائین - ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/۳/٢۳

خاله شمشاد ، تنها ترین زن روستا درگذشت

همسایه ما بود . از هنگامی که یادم می آید زنی تک و تنها بود. سرش به کار و زندگی اش بند بود . از دار این جهان پهناور تنها سه دختر داشت .مروارید، فاطمه و لیلا . هرسه  سالهاست که شوهر رفته اند و مادر همچون گذشته تنها ، و این بار تنهاتر . حاج غلامعلی قربی همسر فداکار وی ، آنگاه که کیان و مرز و بوم کشور را در خطر می دید، همچون جوانی برومند شال وکلاه کرد و به خیل سربزان وجان برکفان روح ا... پیوست.گرچه هنوز اسلحه بر دوش نگرفته بود و به مصاف دشمن دژخیم نرفته بود و در میانه راه جان به جان آفرین تسلیم کرد و لی درسی برای نوجوانان و جوانان بود که برای میهن پرهیزی و ایران دوستی می بایست جامه رزم پوشید و مردانه و مستانه از آب و خاک پاک این دیار پدافند کرد.

 خاله شمشاد ، مدتها بود که از بیماری شیرین "قند" رنج می برد ، تا جایی که نارسایی کلیه را در وی به وجود آورد و مدتی برای دفع سَم درون بدن باید "دیالیز " می کرد . گویا تقدیر بر این بود اوقات زندگی وی با این بیماری ها "تلخ" شود و دختران وی که خواهران هم هستند یکدیگر را در آغوش گرفته و در ماتم از دست دادن مادری شکیبا و نجیبا نوحه سُرایی کنند و رُخ بخراشند.گرچه در آستانه کوچ نا به هنگام خاله "شمشاد" روستاییان به "کوچ اجباری" ییلاق رفته اند. پیکر وی فردا18/03/93 یکشنبه پس از طی گردنه ها و پلها بر دستان مردم تا گورستان روستابدرقه خواهد شد و به امانت به خاک سپرده خواهد شد. روانش شاد

   + علی اصغر ضیائی لائین - ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/۳/۱۸

دو جوان طبیعت دوست کرناوه ای

علی اصغر ممدعلی کَلَه                               علی ممد جعفر خَلَه

جای: زو بابارمضان، 14 تیرماه 92

   + علی اصغر ضیائی لائین - ۱:۱٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/۳/۱٢

بازگویی یک خاطره

توی آشپزخانه مسجد روستا نشسته بودیم. سنش از من بزرگتر بود .این را از موی سپید و دندانهای عاریه اش می شد فهمید .شاید یک ونیم برابر من. از گذشته ایی که من ندیده بودم سخن راند .چه شیرین حرف می زد . در کُل آنها که سن و سالی ازشان گذشته پر حرف(حرف برای گفتن دارند) و خوش حرفند.هر گونه آگاهی دارند از شاهان ، خانان ، بگان ، آیین و رسوم، پهلوانی، قهرمانی، چوپانی و....افسوس می خورد . از گذشته که حرف می زد نفس بلندی از سر حسرت و درد می کشید و می گفت :تف بر تو دنیا.

موسی صابر را می گویم فرزند روانشاد عیسی تات . در جوانی علاوه بر خوش صدایی و خوش تیپی ، پهلوان قابلی هم بود.از خاطرات پهلوانی برایم گفت که چگونه پشت پهلوانان روستای یکه باغ(روستایی کرمانج نشین در 5 کیلومتری کرناوه که اکنون جزو بخش لطف اباد شهرستان درگز است) را به خاک می نشاند.

می گفت علی آقا دلم لَک زده برای گَرد و خاکی که پس از تاخت اسب و مادیان بر جایی می ماند.آن هم اسب و مادیانی که در عروسی تاخت شود. از عروسی محمود خالویی در روستای کرناوه شور می گفت . اکنون از آن هنگام 41 سال می گذرد. میزان(پاییز) 1351 خورشیدی.روزگاری که کرناوه برای خود اسم و رسمی داشت و همگان بر سر آن سوگند می خوردند .بزرگان و مردان فراوانی در دل این دو روستا آمدند و رفتند و از خود خاطرات شور و شیرین !؟!؟! بر جای گذاشتند. 

می گفت هنگام عروسی محمود آقا تقریبا" 190 تا 200 سواره(سیاره) که بر پشت هر اسب و مادیانی نره شیری سوار بود که در جمال به یوسف زمان و در هیکل و اندام به رستم دستان و در اخلاق و ایمان به امیر مومنان می ماند. از پی این تاخت چنان گرد و خاک بر آسمان برخاست تو گویی قیامت و زلزله شده باشد. شاید یک ساعتی فضای اسمان خاک آلود بود و تنها صدای سُم سواران شنیده می شد. الله اکبر غوغایی بود. "کاش بودی و می دیدی" .

افسوس دیگر عمو موسی " رخت بستن کُشتی باچوخه از آیین عروسی مردم این دیار است .که مدتی است در هاله ای از فراموشی فرو رفته است. کاش هر چه زودتر برگردد.

موسی صابر تات زبان آهنگ ملواری از آهنگهایی عاشقانه این دیار را به زیبایی می خواند ، آنگاه که جوان بود. "ملواری رنده به ژن پر بلنده سیسه بوزا شکل قونده"


عمرت دراز باد عموم موسی

روای :موسی صابر

تاریخ روایت: 93/03/01

مکان :آشپزخانه مسجد روستا

   + علی اصغر ضیائی لائین - ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/۳/٢