کـــــــــــَـــــــــــــــرْناوِه شیــــــــــــــــــــــــرین karnaveh shirin


پیرامون فرهنگ و زندگی مردم زادگاهم(کورمانج- تات) که از دل و جان دوستشان دارم

تا فرا رسید بهار و دیدار یار ، نوروزتان پایدار

دوستان همراه و همراز ، شاید بپرسید چرا از دیشب تا کنون این اندازه پر کار شده ام ؟البته حق دارید ، چون آدینه بود و وقت بسنده داشتم و خوشبختانه تنها هم بودم !؟ و حسابی از شَرم رایانه آمدم بیرون. با توجه به فرا رسیدن سال نو و درگیری مسافرت و میهمان ، شاید بخت یار نباشد بنویسم به این بهانه امروز را بکوب نوشتم ،تا جبران نا نوشته ها باشد. به این امید که سیاه مشق هایم لحظه های اوقات فراغت شما را پر کند اگر شایسته و قابل خواندن بدانید. پیشاپیش نوروز ، این آیین پاک و نمونه ی بی چون و چرای  خویش نواخت و نیکی به خویشان (صله رحم)  بر شما و خویشانتان گرامی باد ، سال و روزتان پُر روزی .تا درودی بی بدرود ، بدرود.

   + علی اصغر ضیائی لائین - ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/۱٢/٢٢

پیام نوروزی دهیار کرناوه شیرین به مردم ایران زمین

 چند روزی است از روی آداب و رسوم  و سه پایه های برافراشته شده  داخل کوچه های روستا و قران گذاشتن برروی سه پایه  ها و حضورپدر و مادر بزرگان ، جوانان و نوجوانان  و عبور از زیر سه پایه ها انگار چیزی را گوشزد می کند با اندکی سکوت متوجه می شویم آری صدای خداحافظی سال یک هزاروسیصدونود و سه و زمزمه خوشامد گویی به بهاریک هزاروسیصدونود و چهار می رسد.

 پیش  از شروع سخن عید نوروز ، بزرگترین عید ایرانیان رابه نمایندگی از شورای اسلامی و دهیاریروستای کرناوه شیرین به همه ایرانیان  بویژه مردم خون گرم روستا شادباش می گویم .آری دوباره بهار از راه رسید بامقداری سکوت و اندکی نگاه می توان متوجه شد که آسمان دوباره گریه کرده و گُل ها قهقه کنان می خندند طبیعت لباس سبز رنگ خود را به تن کرده، بلبل دوباره شروع به خواندن نموده است طبق سال های گذشته مردم به دیدن پدر و مادر بزرگان،خویشان و همسایه رفته و عید رابه همدیگر تبریک می گویند اما دراین بهاران و این بزرگترین عید همیشه جای خالی کسانی را احساس می کنیم ولی با چشم نمی توانیم ببینبم ،شهدای روستا ،جوانان ناکام و معتمدین و ریش سفیدان روستا به هر دلیلی راهی سفر ابدیت شده اند خداوندا دراین سال نو روح همه شان را شاد و یادشان گرامی بدار(بیایدهمیشه گذشتگان را یاد کنیم تاآیندگان نیز زمانی مارایاد نماید)

متن و فرتور :دهیارعلی زیدانلو کارشناسی جغرافیا شهری                                                        

     

   + علی اصغر ضیائی لائین - ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/۱٢/٢٢

نفسی ژرف بکشید، بوی باران و بهار می آید

بهار دریچه ورود عید است . بهار که از راه می آمد ، همه چیز نو می شد ، ما هم به احترامش نو می پوشیدیم و نو می شدیم . هرگز از یاد نمی برم روزهای عید و نوروز را در روستا ، خاک نم خورده زنده می شد و زندگی را برایمان معنا می کرد ، سر و روی دیوارهای گِلی به سبزه آراسته می شد ، گلهای چه ق چه قوونه ک(شقایق) بر گلدان طبیعی پشت بام خانه ها، زندگی را معنایی دوباره می بخشید. سفره های پر از مهر و صمیمیت هفت سین در میهمان خانه بسیاری از خانه ها پهن می شد و مردم روستا گروه گروه با هم و در کنار هم به خانه یکدیگر می رفتند و بر گِرد سفره ای یکرنگ و قشنگ می نشستند و از امید نوید می دادند و برای خود و دیگران آرزوی بهترین ها و ناب ترین ها  را می کردند . خاک باران خورده و نمناک روستا هنوز هم در گذر زمان ماندگاری خود را نگه داشته است، هنوز هم بسیاری کسان در آرزوی این خاک پا ک و نمناک اند. نفسی عمیق(ژرف) بکشید، بوی باران و بهار می آید . خوب گوش کنید :کوفکارکی بوهاری یی می یی سالی جاری یی می (قارچ بهاری از آن من  ، قارچ های هر سال مال من) صدای کودکان روستاست که می آید و اینگونه یک صدا  و بی ریا در کوی و برزن روستا سهم و بخش خویش را از بهار و نوروز می خواهند.

با این پیش نوشت ، خواستم در آستانه سال نو برای تک تک دوستان آرزوی بهترین ها را بکنم . امیدوارم همانگونه که سر و روی خانه خواب را گَرد روبی می کنیم ، دستی هم به خانه لحظه های ناب بکشید و گَرد کینه را از میوه بلوط مانند زندانی در قفس سینه  بزدایید.

   + علی اصغر ضیائی لائین - ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/۱٢/٢٢

بر سر گورم اگر می آیید ، نرم و آهسته بیایید

روزگاری که بچه بودیم و نادان تر از امروز، مرگ برایمان هم خیلی اهمیت داشت و هم نداشت ، اهمیتش برای این بود که جای حالی یک نفر از دوستان ، همسایگان و خویشان را برای مدتی حس می کردیم  و بی اهمیتی اش برای این بود که بچه بودیم و می گفتیم و می گفتند کسی که مرده رفته مسافرت و بر می گردد یا به گفته امروزی ها رفته پیش خدا !؟و ما اینگونه راضی و خوشحال می شدیم.

  ادامه مطلب  
   + علی اصغر ضیائی لائین - ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/۱٢/٢٢

باران فراوان بسیاری از خانه های روستا را سر به زیر کرد!؟

باران ، این قطره های نقره فام فراوان از سبد آسمان پی در پی فرو می ریزد ، اگر این چکه های زندگی بخش بر دشت پهناور روستای کرناوه ببارد گُل و لاله و سبزی به بار می آورد و تا چند ماه چشم ما به سبزی و تر و تازگی آن روشن خواهد شد ، چنانچه این چکه های ناز و غماز بر پشت خانه های کاهگلی روستا یک ریز و پر زور ببارد ، خانه ها و کاه خانه ها را از سقف و دیوار نمناک خواهد کرد و انگیزه ریزش آن ها خواهد شد.

باری! بهار نشده درهای بخشش و سخاوت آسمان بر روی پشت بام روستا گشوده شده و از هر دو نعمت آسمانی، ارزانی این مردم شد. تا جایی که علاوه بر شادی مردم روستا ، برخی از دامداران را نیز غافل گیر کرد ،چون کاه خانه ها و خانه نشیمن بسیاری از آنها ویران شد و در چله زمستان انگیزه دردسر شد.علی زیدانلو دهیار روستا که این فَرتورها (عکسها) را به مدیر این رسانه مجازی داد ،گفت:   بارش باران اگر آرام و پیوسته باشد هم طبیعت را زنده می کند و هم غنچه شادی را بر لبان خشک مردم از سال گذشته می شکوفاند ، ولی این بار باران در زمستان پا را از گلیم خود فرا تر گذاشت و سقف و دیوار بسیاری از خانه های گِلی روستا را شکافت.اینک آیا خانه های بیمه بوده اند و یا بخشداری مرکزی شهرستان برای زیان دیدگان چیزی در نظر می گیرد ؟ نمی دانم!؟ ، البته این بستگی به پیگیری دهیار و شوراها دارد. پس بدانیم که بیمه ها چیز بدی نیستند ، به شرط آنکه آنها در پیمانشان راستگو و ما نیز در گفتار مان راست اندیش باشیم!؟

 

  ادامه مطلب  
   + علی اصغر ضیائی لائین - ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/۱٢/٢٢

پاسدار شهید محمد اسماعیل ضیائی لائین بازنشسته شد!؟

در حیاط بزرگ خانه ی ما نوزادی زاده شد که دوباره ها بزرگ شد و برای خانواده و کشورش مایه سربلندی و استواری شد. روزها و ماه ها  گذشت و محمد اسماعیل،


  ادامه مطلب  
   + علی اصغر ضیائی لائین - ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢۱

آموزگار کرناوه ای و یک سرگرمی سرد زمستانی

این جوان رعنا و برومند آموزگاری تات زبان است از روستای کرناوه شیرین که در روستای چَرم کهنه کلات نادری مشغول مُلا کردن و با سواد کردن دانش آموزان روستا است . وی عباس یونسی است (پسر جعفر خَلَه خدا بیامرز) که روزگاری کشتی هم می گرفت . مردی خوش اخلاق و خنده رو است . مگر می شود فرزند دیار لاله گون کرناوه شیرین باشی و در میان لاله ها و شقایق ها پرورده  باشی و بدمنش(اخلاق) ؟ خیر . هرگز

این عکسها بر گرفته است از : تارنمای آقای حسین سرداری چرم که با عباس آقا همکار است

   + علی اصغر ضیائی لائین - ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢۱

درخشش دهیار و رئیس شورای روستا در بخش مرکزی

کار جوهر مرد است. این جمله را بارها از زبان بزرگان شنیده ایم و مرد با کار کردن و تلاش دوچندان شناخته می شود. گاهی پویایی و تلاش پاداشی نیز در پی دارد .در طی دو سال پویایی(فعالیت)شورا و دهیاری روستای کرناوه شیرین  در دوره چهارم شورا ، برایند این رنج ها ، افزون  بر (علاوه)  مردم روستا بر دلِ کار به دستان و مسئولان هم  نشست .به انگیزه تلاش دهیاری و شورای روستا  به مناسبت های گوناگون ملی و مذهبی ، از سوی فرمانداری شهرستان  از رنج و زحمت های علی زیدانلو (نواسه عیسی خان پهلوان ) به عنوان دهیار و حیدر بیگی(فرزند عیسی توره) به عنوان رئیس شورا  سپاسگزاری شد. این  سپاسگزاری  در میان روستاهای بخش مرکزی تنها از آنِ این دو جوان پویای روستا شد. وبلاگ روستای کرناوه همراه با شاد باش و فرخنده باد برای این دو تلاشگر میدان رزم کاری آروزی بهروزی و پیروزی می کند.     

حیدر بیگی ، رئیس شورای روستا

علی زیدانلو دهیار پر توان و کوشای روستا

   + علی اصغر ضیائی لائین - ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢۱

چهار شنبه سوری، آیینی دیرین در کرناوه شیرین

بچه که بودیم ، آیین های زیادی از گذشتگان هنوز در میان سفره ی نان و دلمان  بود ، با این آیین های سَره و ناب قد کشیدیم و بزرگ شدیم و اکنون بهترین یاد بود و خاطرات ما آنها هستند ، بویژه اگر با یکی از هم سن و سالها یا بزرگ تر از خود بنشینیم، پلی به گذشته می زنیم و از آنها سخن به میان می آوریم تا دلمان خنک شود و آرام بگیرد، این آیین ها  اکنون با گذر زمان و پیر شدن ما و پدران مان از یاد رفته اند و می روند. یکی از این آیین ها "چهارشنبه سوری"(به زبان مادری من چار شه می سوورک).

 مادر دَم شامگاه، به گفته تات زبان های کرناوه ،نوماشوم، (غروب) دیگی پر از دانه ها و بُنشَن های  گیاهی (حبوبات)  می کرد و بار می گذاشت این دانه ها در هم می غلتیدند و در میان آب جوش بالا و پایین می پریدند . به این خوراک که دانوو یا دندونی می گفتند پس از چند ساعت جوش و خروش سرانجام آماده خوردن می شد و همه هَموندان (اعضاء) دور سفره ای بزرگ به احترام می نشستند و مادر و مهربانوی خانه با ملاقه ای این آمیزه (مخلوط ) را هم می زد و مهره ای (رسم بر این بود مهره ای کوچک به رنگ آبی از تسبیح در دیگ می انداختند)در آن می انداخت و زیر زبان دعایی می خواند ، البته پدر هم دعا می کرد و برای همه هموندان آرزوی تندرستی و بهروزی می کرد تا در سال نو که درآینده می آید زندگی به کام باشد . مادر در هر چرخش ملاقه ای را در ظرفی تَهی (خالی)می ریخت و از فرزندش نام می برد .برای نمونه (مثلا") می گفت  این ملاقه به نام علی اصغر که سرباز است یا به نام ابراهیم که کوچک و دانش آموز است . اگر مُهره به نام کسی در می آمد دیگر هموندان ابراز خوشحالی و شادی می کردند و پربارانی سال آینده را از بخت و اَختر (طالع) او می دانستند. گاهی باور بر این بود اگر مهره به نام کسی در می آمد و سال خشک می شد پاشنه اش را داغ می کردند!؟

این گونه خوراک ها و سفره ها هر چه بود همه هموندان خانواده را گِرد هم می آورد و همه  با هم می خوردند و می نوشیدند و برای بهروزی یکدیگر آروزی بهترین ها را می کردند، بویژه در جهان کنونی که همه درگیریم و چنانچه به ساعت و گاهنامه (تقویم) نگاه نکنیم شمار روز و شب از دست مان خواهد رفت؟!این همه زاییده درگیری های مادی و مَجازی ماست !؟.براستی این خوراک خوشمزه و فرهنگی را کدام کدبانو پخت و کدام مِهربان(آقا) دعا کرد ؟ خداییش راست بگویید؟

این چند خط را محض یادآوری و پاسداری آیینی نیک وایرانی نوشتم به یاد گذشته زادگاهم کرناوه عزیز و ارجمند که روزگاری بانوان و مهربانوهایش در چنین شبی کمر به پخت آن می بستند تا هم از یاد نرود و هم یادی کرده باشم از کسانی که روزگاری رونق سفره ما بودند و اکنون در میان ما نیستند چه زن چه مرد ، به روانشان درود می فرستیم.

   + علی اصغر ضیائی لائین - ۱:۳٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢٠

شگفت روزگاری شده است زندگی ما زندگان!

چند روز پیش دهیار و یکی از اعضای شورای  روستای مادری ام ,کرناوه شیرین, چای ,میهمان من در اداره بودند. مانند همیشه حال و احوال روستائیان , زنان و مردان ,بیماران, دختران و پسران , مال و حال( حیوانات,احشام) , طبیعت, سرحد(مرز) و... را جویا شدم. از خبرهای خوش , خوشحال و از شنیدن خبرهای ناخوش,ناراحت شدم.گرچه در سال 76 خورشیدی برای همیشه خانه پدری ام توسط پدرم در روستا فروخته شد و از این بابت بسیار رنجور هستم , هموراه دل و دماغم , پایین تر از مسجد و حمام  ,در خانه پدری جا مانده است و بیشتر روزها و شبها در کُره ذهن و مغزم در تاب و تب است.  

باری!چون در حال و هوای سی و ششمین سالگرد پیروزی انقلاب بودیم, دهیار و شورا از مصوبه بخشداری مرکزی برای سرکشی از خانواده شهیدان روستا ها در بخش خبر دادند. نخست انگیزه خوشحالی مرا فراهم آورد که هنوز شهیدان ,این دلداگان میهن و مبارز با اهریمن  ,در ذهن و یاد مسئولان و کار به دستان تداعی می شود و از یاد نمی روند , ولی  هنگامی که گفتند:  ما در روستای کرناوه تنها 4  شهید داریم که در این روستا خاک شده اند  :  پاسدار شهید محمد اسماعیل ضیایی لائین, روحانی شهید حسینقلی خردمند, جاوید اثر علی دانشور, سرباز شهید جواد داستانی( وی در سال 84 در مبارزه با اشرار در خاور کشور به شهادت رسید)هر چند خانواده شهید ضیائی کسی را در روستا ندارند ولی سه شهید دیگر هنوز پدر یا مادر و یا برادر دارند. با آگاهی پیشین و هماهنگی با خانواده این بزرگوران بنا شد 15 بهمن ماه به در خانه شان برویم تا علاوه بر یاد آوری دلیری آنها در جنگ , تسکین و غم مبادی(تسلیتی) خدمت آنها بگوییم و سپس بر سر گورشان چشمه چشم را  دریا کنیم و سنگ سرد گورشان را بشوییم, شوربختانه یکی از این خانواده ها که در جریان سرکشی بود ,هیچگونه همکاری با دانش آموزان, آموزگاران, نیروهای نظامی گروهان مرزی , اقشار مردم  نکردند و چه بسا انگیزه دلخوری آنها را نیز فراهم آورد و کسانی که آنجا رفته بودند دست از پا درازتر برگشتند!؟

حال این پرسش پیش می آید که چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟در روستای 120 خانواری کرناوه که همه خویش هم و هم کیش هَمند چرا باید بیننده چنین نا هنجاری هایی باشیم؟مگرآن خانواده,  تافته جدا بافته ای از روستا هستند که چنین رویه و روش نادرستی را پیش گرفته اند؟آیا چنین برخوردی دهان کجی به مصوبه بخشداری که جزوی از دولت است نیست!؟ من همواره به عنوان یک جوان کرناوه ای که هست و نیستم از آب و خاکش و روانم از هوایش گرفته شده هرگز در گذشته چنین اندیشه ای نسبت به روستایم نداشتم.من که با عشق و دلبستگی ویژه ای دقیقه ها و ساعت ها از وقت و مطالعه خود می زنم تا مرد و زن روستایم را سرافراز کنم , از چشم و کَمر می افتم و در برابر رایانه ام می نشینم تا سفیر روستای زادگاهم باشم, اگر من هم بگویم , حال, روزگاری در آن روستا بوده ام , اکنون به من چه!؟ و دنبال کار و کاسبی خودم باشم؟ سنگ روی سنگ بند نمی شد ,البته من هرگز چنین نخواهم کرد.

پس بیاییم با یاری همدیگر این روستای مختصر را به خطر و درد سر نیاندازیم و برای سربلندی اش سر و دستی بر افشانیم.کاش

   + علی اصغر ضیائی لائین - ۱:۳۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱٠

بچه های امروز 180 درجه فرق کرده اند؟!

بچه که بودیم کارمان تا 7 سالگی تنها ،خوردن ، بازی کردن، شیطنت و شلوغی بود، البته غیر از این هم نمی شد از ما نوباوگان انتظار بیشتر داشت ، زیرا فلسفه کودکی و نوباوگی همین بود، کمی بعد که بزرگتر شدیم و به تنها آموزشگاه سه کلاسه و پنج پایه دبستان روستا رفتیم (بلال، اکنون شهید ضیائی ) انتظارها از ما بیشتر شد ، چون بوی مردی از ما می آمد و پدر ومادر ها انتظار داشتند آنچه آنها می گویند، چشم قربان ، انجام دهیم ، البته سرمان برای کارکردن درد می کرد ، بویژه اگر در کار خواسته شده اندکی کنجکاوی باشد.در دوران دبستان علاوه بر مَخش(مشق) نوشتن ،به کارهای کوچک خانه هم می رسیدیم . مثل آب آوردن با فرغون(گاری) از دَم فرنگ برا ی حیوانات و نوشیدن ، کاه و بیده (یونجه خشک و به هم بافته) را  جلو گوسپندان(گوسفندان) ریختن و...

  ادامه مطلب  
   + علی اصغر ضیائی لائین - ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٦

کلسیم و آهن بر سفره مردم کرناوه نشست

اسفند که از راه می رسد ، سفیدی برف کم کم  می رود و به جای آن بوی اسپند در هر کوی و برزن روستا به مشام می رسد ، چهچهه بلبلان و چکاوک ها و کوچ زود هنگام پرستوها (قه له م قاچ)خبر از بهاری زود رس و سرسبز می دهد , کوه های پَست و بلند روستا ، اینک در جامه یکپارچه سبز رنگ بهار زینت شده اند. مَه انبوه جای برف های سپید و سرد را گرفته است و نَفَس تو به دود سیگارآدمی  می ماند که در هر بازدَم از دو سوراخ دماغت مانند آتشفشان  فواره می کند .در پس این مه انبوه و سپید ،  سر سبزی وصف نشدنی پهن شده است و اینگونه طبیعت سبز کرناوه در مَخمل مه پیچیده شده تا در فردایی آفتابی رُخ نماید.

اگر خود پسندی و غرور نباشد ، نمی دانم چرا هر چه از زاد بومم می نویسم ، روز به روز بر تشنگی ام افزوده می شود و روز به روز خودم را بدهکار دره و دشت ، کوه و تپه و مرد و زن روستا می بینم.

باری ! بهار روستا ، هنوز سال نو نشده و نوروز بر سفره هفت سین ننشسته ، سبز می شود و اینگونه فرا رسیدن و حلول خود را خبر می دهد ، پیش از سرخ شدن دشت روستا به چه ق چه قوونه ک (شقایق) و چیره م ها(لاله) ، اسفناج و قارچ سر از خاک بر می دارند و میهمان سفره مردم می شوند.

هنوز عین دوران کودکی ام در بیش از 25 سال پیش یادم می آید و حس می کنم با چه ذوقی در هوای مه آلود و خفه روستا با دوستانم (حسن و حسین گُلی، جمشید فامی، حسن لَلَی، صفر رضا کَل، احمد بَبی قورامه مه ، علی اصغر ممد دست پاچه و گاهی با دختران) روانه کَمَر پُشت روستا(ره فی تِرش) و نالی پاش که لی(دره پشت روستا) و دشت سراسر سبز شمال روستا می شدیم و زمین را با چشمان پر سو کندوکاو می کردیم ، نه یک دسته و نه یک بغل ، بلکه دو کیسه اسفناج جمع می کردیم ، شاید برخی بگویند مگر کشت گُلخانه ای است که این همه اسفناج !؟ آری دوستان به لطف یزدان پاک و دل های ناب مردان و زنان روستا از خاک این روستا زَر و گوهر به عمل می آمد، این هنوز چشمه کوچکی از آن همه بخشش خداوند بود .اسفناج ها را بدون رقابت در عین رفاقت جمع می کردیم و در کیسه می کردیم و بر می گشتیم به خانه ، ناهار آن روز و روزهای بعد کلسیم و آهن بود که از این گیاه سبز به مغز ما می رسید.جایتان بر سر چنین سفره پُر فیبر بسیار بسیار تَهی و خالی بود.بخشی از این اسفناج  را به همسایه ها می دادیم ، بویژه آنهایی که پسری نداشتند تا بروند برایشان از دره و دشت آهن و کلسیم بیاورند ، یادم هست حتی برای خویشان لاینی ام (عمه و عمو ) از این سوغات بهاری روستا می فرستادیم، یادش به نیکی .

در این تصویر که بوته اسفناج کرناوه را می بینید ، در بهمن ماه سال جاری توسط دهیار روستا، علی زیدانلو، گرفته شده است . این عکس بهانه ای شد تا کوچی مختصر به گذشته روستا داشته باشم با یک خوراکی سودمند . روستای من ،زادگاه من ، هماره آباد باشی و بر قرار ، کاریزت جوشان و رودخانه ات خروشان باد . خاک زاده ات :علی مارگیر بچه ممدعلی کَله (مه مه لی گوری).

 

   + علی اصغر ضیائی لائین - ٢:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٤

نقش گلهای قالی 15 زن روستا را پای دار کشاند

قالی بافی یکی از هنرهای بومی کشور ماست . در هنر قالی بافی ,هنرمندان قالی باف اندیشه های خود را در کالبد (قالب) شکل و نماد  به تصویر می کشند , اگر امروزه می بینیم قالی ایرانی در جهان خواهان زیادی دارد , همه اش بدهکار اندیشه های ناب  و بی مانند زنان هنرمندی است که در درازای تاریخ از ذهن بر دل , از دل بر دست و از دست بر تار و پودهای رنگارنگ پشم و هه رمیش(ابریشم ) نقش می بندد و ما این هنری را که با دست بافته ایم به زیر پای خود می اندازیم و لگد کوب می کنیم!؟


باری, روستای زادگاهم , کرناوه شیرین, که در گذشته از هنر قالی بافی بهره مند بود( البته به لطف خانواده هنرمند عزیز مسعودی , از مهاجران تات زبان شهرستان طبس ) هر چند سکته ای ناقص زد و به کما رفت , ولی به تازگی این هنر به کمک دهیاری  و شورای روستا و با همکاری کمیته امداد امام خمینی شهرستان کلات نادری دوران نقاهت بیمار گونه خود را از سر گذراند و با خیزشی دوباره پویایی این هنر از سر گرفته شد و این بار 15 کدبانو و شهر بانوی روستا  برای آموزش هنر قالی بافی پای دار نشستند تا علاوه بر پر نمودن اوقات فراغت خویش , آب باریکه ای هم در زندگی خود راه بیاندازند و کمکی به خرج و بَرج زندگی آنها بشود.


علی زیدانلو دهیار روستا در گفتگو با مدیر وبلاگ گفت : این کلاسها به صورت رایگان از سوی کمیته امداد شهرستان کلات نادری و همکاری دهیاری و شورای روستا به مدت 44 روز(از تاریخ  20/10/93تا 4/12/93)  به مربی گری بانو پریسا شوقی رباط برگزار شد, که هزینه مربی نیز بر عهده کمیته است .وی در خصوص جای برگزاری کلاس و دار قالی افزود: این دوره از کلاس ها در محل آشپزخانه مسجد و حسینیه شهداء روستا که اکنون چندان کاربردی ندارد برگزار شد .علی دهیار در پایان گفت:بانوان شرکت کننده در این دوره از کلاس ها به مدت 60 ساعت گواهی پایان کار ومهارت از کمیته خواهند گرفت, و کمیته در پایان دستبافت این مدد جویان و هنرمندان را که در اندازه 4*3 است خواهد خرید و تنها هزینه نَخ از آنها گرفته خواهد شد.


 

عکس ها : دهیاری روستا

   + علی اصغر ضیائی لائین - ٢:۱۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٤