کـــــــــــَـــــــــــــــرْناوِه شیــــــــــــــــــــــــرین karnaveh shirin


پیرامون فرهنگ و زندگی مردم زادگاهم(کورمانج- تات) که از دل و جان دوستشان دارم

خاطره ای از سال های نخست انقلاب: ابو طالب از تو بپیچ

کمتر از ده سال از سال 57 گذشته بود ، به روایتی دیگر ، نوزاد انقلاب اسلامی کودک نیرو مند و چموشی شده بود و مردم از زایش این نوزاد بسیار خوشحال بودند ، سر از پای نمی شناختند و حتی به پای سرو آزادی سَر و تن هم می دادند و آماده جانبازی بودند، این زاد روز مایه خوشوقتی مردم بود . برایش جشن ها می گرفتند و شادی ها می کردند ، درست مانند فرزندان ما که برایشان ختنه سوران، شیرینی خوری ،عروسی، جشن ازدواج و... می گیریم ، برای انقلاب هم می گرفتند چون آن را دوست داشتند و به پایش از پای افتاده بودند و حتی خودشان این انقلاب را به وجود آورده بودند.

  ادامه مطلب  
   + علی اصغر ضیائی لائین - ٦:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٧

طلوع انقلاب و غروب زندگی یک تات

  کمتر از چهار ماه پیش در آیین بزرگداشت روانشاد خاله شمشاد در مسجد روستا دیدمش، حال و احوالش را پرسیدم و خودم را به او معرفی کردم ، گویا از گفتگوی ما تنها روبوسی به یادش ماند ، چون پسرش جواد که وی را همراهی می کرد ، می گفت گوش هایش کُند شده  و نمی شنود ، گوشهایش دیگر مانند گذشته  نیست که صدای موش ها را از چند فرسخی بشنود و سوراخ موش ها را گِل بگیرد تا اندک آب "پنبه زار" به هدر نرود . می گفت علی آقا دیگر پدرم گوش هایش نمی شنود تا مانند گذشته در کرناوه شور حرکت هر جنبدنده ای را در پنبه زار و گندم زار بی حرکت کند . روانشاد "ابراهیم خالویی را می گویم که در 90 سال زندگی با عزت و خدمت و زحمت در آغاز و طلوع سی و ششمین سالگشت انقلاب اسلامی ستاره زندگی اش غروب کرد و کارنامه "تاتی " دیگر از کرناوه شور بسته شد و از شمار کهنسالان این روستا که دیگر کسی در آن زندگی نمی کند کاسته شد( بیش از بیست سال است که مردم این روستا با توجه به نبود آب آشامیدنی و کشاورزی  ، برق و امکانات بهداشتی به روستای کرناوه شیرین یا دیگر روستاهای دور و بر به اجبار کوچ کرده اند). این عکس را با گوشی تلفن همراهم در جلو مسجد روستا درست بالاسر دَم فرنگ /درفرنگ گرفتم , تا اینگونه از وی یاد کرده باشم. روانش شاد .

   + علی اصغر ضیائی لائین - ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٥

دیو چو بیرون رود فرشته در آید

ده تا  یازده سال بیشتر نداشتم . انقلاب شده بود . شاه رفته  و امام خمینی آمده بود . به شادی و میمنت این جابجایی سیاسی و فرهنگی همه ساله در سراسر ایران پهناور جشن و جنب و جوش بر پا بود.مردم شادی می کردند.بسیار شاد تر و سرزنده تر از اکنون !؟ هر چند در آن روزگار بر سفره بسیاری از مردم جز لقمه نانی خشک و خالی چیز دیگری نبود ولی مردم دل خوش بودند.  این شادی ها ویژه شهر ها و مرکز استانها نبود . در همه جا ، یعنی روستا ها و دهکده ها هم در این پیروزی بهمن ، نقش و نخودی داشتند. سرمای زمستان و برف های فراوان جلو دار مردم در گِرد هم آمدن و با هم بودن نبود.مردم بیشتر از اکنون انقلاب شان را دوست داشتند بی برو و برگرد؟!مردم امام شان را دوست داشتند حتی آنان که امام (ره) را ندیده بودند.جشن های فراوانی بر قرار بود مانند : اسب دوانی در روستا، خر دوانی، مسابقه های کشتی با چوخه، والیبال ، برگزاری تئاتر در مساجد، تقلید صدا، گروه های سرود ، آیین شعر خوانی و...


انقلاب دوستی هم در روستای زادگاهم کرناوه شیرین قُرص و محکم برگزار می شد. در مسجد و آموزشگاه و میدانگاهی روستا. در  بزرگداشت یکی از سالها ( کمتر از 1368 خورشیدی)که آنگاه دانش آموز کلاس چهارم دبستان ( دبستان بَلال)بودم در قالب یک گروه سرود در مسجد پیشین روستا که از گِل و سنگ و چوبهای مَرخ و با چاشنی مهر و صفا و وفا و سر رشته داری حاج آقا پناهی درست شده بود، سرودی به همراه  پنج نفر از دوستان و همشاگردی ها خواندیم ، نه تنها به دلمان نشست،  بلکه پدر و مادران بسیاری که برای به تماشا نشستن جشن های انقلاب به مسجد روستا آمده بودند ، تا جایی که جا نبود برای نشستن و حتی سوزن انداختن ، آنها نیزکیف کردند و لذت بردند ، این را می شد از خنده هایشان و کَف زدن هایشان فهمید.پس از اینکه سرود خوانده شد به هر یک از ما "کتابی" پیشکش شد . بهترین هدیه ای که برای نخستین بار دریافت کردم آن هم در میان دوستان و خویشان و روستای خودم . این هدیه معنوی را هیچ گاه از یاد نمی برم. تاثیر آن هدیه پس از بیش از بیست و پنچ سال هنوز هم در من تاثیر گذاشته و دارد . آن کتاب که جلدی آبی رنگ داشت و مردی چاق و شکم پُر بر روی جلدش چاپ شده بود ، چیزی مانند اکنون ئالی بائا ئیرهام قه رو( علی بابا ابراهیم قَرو). حال ما می مانیم و نام کتاب ؟ نامش "پنبه فروش خسیس " بود. این هدیه را هم یکی از فرهنگیان روستا که گویا آن زمان دانش آموز دبیرستان بود به گروه ما داد . این فرهنگی فرزانه که اکنون در سازمان آموزش و پرورش استان خراسان رضوی خدمت می کند آقای علی محمد یونسی (علی ممد جه فه ر خَله) بود. نمی دانم پس از این همه سال وی و دوستانم از آن سرود که شعر جناب حافظ را می خواندیم " دیو چو بیرون رود فرشته در آید "یادشان هست . من که یادم هست و خیلی هم کیف می کنم و هیچ گاه از یادم نخواهدرفت بویژه سادگی و دلداگی مردم زادبومم.

  

   + علی اصغر ضیائی لائین - ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٤